جنگجويانش عرضه كرد ولى هيچكدام از آنها قبول نكردند پس به كارگزارانش در كشورهاى فرنگ نامه نوشت : در بين مردم گروهى را كه خدا و رسولش را قبول ندارند براى من پيدا كنيد كه من مىخواهم براى امرى از آنها كمك بگيرم ! آنها افرادى را فرستادند كه از اسلام و زبان عربى چيزى نمىدانستند و پنجاه نفر بودند ، همين كه نزد هارون آمدند ، هارون ايشان را گرامى داشت و از خدا و پيغمبرشان پرسيد ؟ گفتند : ما هرگز خدا و پيغمبرى نمىشناسيم . آنها را وارد خانهاى كرد كه امام عليه السلام آنجا بود تا او را بكشند و هارون خود از روزنهاى به آنها تماشا مىكرد .
همين كه آن حضرت را ديدند ، سلاحشان را انداختند و بدنشان لرزيد و با دلسوزى به وى به خاك افتاده مىگريستند ! امام عليه السلام بر سر آنها دست مىكشيد و به زبان آنها با ايشان حرف مىزد و آنها گريه مىكردند ! هارون چون آن وضع را ديد ترسيد فتنهاى به پا شود ! وزيرش را فرياد زد تا آنها را بيرون كند ! آنها درحالى بيرون شدند كه به احترام آن حضرت عقب عقب مىرفتند ، سوار بر اسبهايشان شده بدون اجازهء هارون به سمت كشورشان حركت كردند . « 1 »
38 - ابوالفرج مىگويد : مسرور ماجرا را به هارون نوشت و او دستور داد تاموسى عليه السلام را به سندى بن شاهك تحويل دهد و هارون در يك انجمن رسمى جلوس كرد و گفت : اى مردم ! فضل بن يحيى نافرمانى مرا كرده و از اطاعت من سرپيچى نموده است ، من تصميم گرفتم او را لعن كنم ، شما هم او را لعنت كنيد ! مردم از هر طرف بهطورى او را لعنت
هامش
( 1 ) - بحارالأنوار : 48 / 249 .