سخن يحيى گفت : فضل توبه كرده و به طاعت من برگشته است ، شما از او راضى باشيد !
آنگاه يحيى راهى بغداد شد و سندى را طلبيد و دستور داد كه هر فرمانى كه داد انجام دهد ! زهرى را داخل طعامى ريخت و آن را نزد امام عليه السلام برد .
احمد بن عبداللَّه مىگويد : چون امام كاظم عليه السلام را از سراى فضل بن ربيع به نزد فضل بن يحيى برمكى بردند ، فرزند ربيع هر شب سفرهاى براى امام عليه السلام مىفرستاد و كسى را جز خود اجازه ورود نميداد تا سه روز گذشت همين كه شب چهارم شد ، سفرهاى برمكى خدمت آن حضرت آوردند ، سر به طرف آسمان بلند كرد و گفت : « پروردگارا تو مىدانى كه من اگر پيش از امروز چنين غذايى را مىخوردم به نابودى خودم كمك كرده بودم ! » مىگويد : از آن غذا خورد و مريض شد ، فرداى آن روز پزشكى نزد او فرستاد ، امام عليه السلام فرمود : « اين است بيمارى من » ميانهء كف دستش سبز ، دليل بر مسموم شدن وى بود ! پزشك نزد ايشان برگشت و گفت : بهخدا سوگند كه او از شما بهتر مىداند ، با او چه كردهايد ! سپس از دنيا رفت .
در روايت حسن بنمحمّد بن بشار آمده است كه سندى بن شاهك هشتاد تن از بزرگان را جمع كرد و آنها را نزد موسى بن جعفر عليهما السلام برد و گفت : شما به اين مرد نگاه كنيد آيا نسبت به او حادثهاى پيش آمده است ؟ اين منزل و اين بستر گستردهء او ! امام عليه السلام فرمود : « اما آنچه تو راجع به گشايش و نظاير آن گفتى همانطور است جز اينكه به شما حاضران بگويم كه مرا در نُه عدد خرما مسمومم كردهاند و فردا رنگ من
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 197
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٩٧