قرائت قرآن و دعا و تهجّد مىگذراند و بيشتر روزها را روزهدار بود و رو از محراب عبادت برنمىگرداند . ازاينرو فضل بن يحيى بر او گشايش بخشيد و او را گرامى داشت . اين خبر موقعى به هارون رسيد كه او در « رقّه » بود . او نامهء اعتراضآميزى به وى نوشت و نسبت به گشايش وى بر موسى عليه السلام بر او اعتراض كرد و دستور قتل او را داد ولى او خوددارى كرد و اقدامى در آنباره نكرد .
هارون خشمگين شد و مسرور خادم را خواست و به او گفت : همين الآن هر چه زودتر به جانب بغداد حركت كن و فورى بر موسى بن جعفر وارد شو ! اگر ديدى در آزادى و رفاه است اين نامه را به عبّاس بنمحمّد بده و از او بخواه تا مطابق دستورى كه در نامه آمده است عمل كند و نامهء ديگرى نيز به او داد تا به سندى بن شاهك بدهد تا هر چه عباس بنمحمّد گفت از او اطاعت كند !
مسرور رفت و در سراى فضل بن يحيى فرود آمد ، هيچ كس نمىدانست او مىخواهد چه كند ! سپس نزد موسى بن جعفر عليهما السلام رفت ، ديد همانطور است كه به هارون خبر دادهاند ! فورى به سراغ عباس بنمحمّد و سندى بن شاهك رفت و هر دو نامه را به آنها رساند . طولى نكشيد كه مردم ديدند فرستادهء هارون دواندوان به سمت فضل بن يحيى مىرود . فضل با ترس و بيم درآمد تا به سراى عباس بنمحمّد وارد شد ، از عباس تازيانه و دستبندى خواست و دستور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى در حضور وى او را صد تازيانه زد ، درحالى فضل بيرون شد كه بر خلاف وقت ورود رنگ پريده و به سمت راست و چپ به مردم سلام مىداد !
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٩١