مىكند از او بترسيد ! » .
سپس فرمود : « اى ابوعلى ! از طرف من به او بگو موسى بن جعفر به تو مىگويد : روز جمعه فرستادهء من به سراغ تو مىآيد و آنچه را كه تو مىپسندى به تو خبر مىدهد و فردا خواهى دانست موقعى كه در محضر خدا زانو بزنى ، چه كسى ستمگر و به حق رفيقش تجاوز كرده است ، والسّلام » . يحيى از نزد آن حضرت درحالى بيرون شد كه چشمانش از گريه سرخ شده بود ، تا بر هارون وارد شد و ماجراى آن حضرت و پاسخ وى را به هارون خبر داد . هارون گفت : اگر وى پس از چند روز ادّعاى نبّوت نكند حال ما چقدر خوب خواهدبود !
همين كه روز جمعه شد ، امام كاظم عليه السلام از دنيا رفت درحالى كه پيش از آن هارون به جانب مداين بيرون رفته بود . پس پيكر او را به سوى مردم درآوردند تا او را ديدند سپس به خاك سپردند و مردم برگشتند و به دو عده تقسيم شدند : گروهى مىگفتند : از دنيا رفته است و گرهى مىگفتند :
او نمرده است ! « 1 »
27 - همو از داوود بن زربى نقل كرده است ، مىگويد : عبدصالح ( امام كاظم ) عليه السلام از زندان به من پيغام داد : « نزد اين مرد - يعنى يحيى بن خالد - برو و به او بگو : ابوفلان مىگويد : چه چيز تو را بر اين كار واداشت ؟ مر از شهر و ديارم بيرون كردى و بين من و خانوادهام جدايى انداختى ؟ » من رفتم و به او گفتم ، گفت : زبيده ( همسرش ) طلاق ! سوگندهاى مغلّظه خورد كه من دوست داشتم هماكنون دو هزار هزار غرامت مىدادم و تو آزاد
هامش
( 1 ) - غيبت شيخ : ص 19 .