مىشدى !
داوود مىگويد : پس از شنيدن سخن يحيى خدمت آن حضرت برگشتم و به او ابلاغ كردم . امام عليه السلام فرمود : « برگرد و به او بگو : موسى بن جعفر عليهما السلام به تو مىگويد : بهخدا سوگند يا بايد مرا از زندان درآورى يا من خود بيرون مىروم ! » . « 1 »
28 - شهيد سعيد فتال نيشابورى مىنويسد : هارون در آن سال به قصد حج بيرون شد و اوّل به مدينه رفت و در آنجا ابوالحسن موسى عليه السلام را دستگير كرد ، مىگويند : چون هارون وارد مدينه شد موسى عليه السلام با گروهى از اشراف از او استقبال كردند و از استقبال كه برگشتند ، موسى بن جعفر عليهما السلام طبق معمول به مسجد رفت و هارون تا شب ماند و نزد قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفت و گفت : يا رسول اللَّه ! معذرت مىخواهم از اينكه موسى بن جعفر را بازداشت مىكنم ! چرا كه او مىخواهد بين امت تو تفرقه بيندازد و خون آنها ريخته شود !
سپس دستور داد او را از مسجد گرفتند و نزد وى بردند ، او را به زنجير بست و دو كجاوه طلبيد . و هر كدام را روى استرى نهادندو هر دو استر را با كجاوهء سرپوشيده از سراى وى بيرون آوردند درحالى كه همراه هر كدام گروهى سواره بودند ، دو عده شدند بخشى از آنها با يكى از دو كجاوه به سمت بصره و گروه ديگر به راه كوفه رفتند و ابوالحسن عليه السلام در كجاوهاى بودكه راهى بصره شد . هارون از آن جهت اين كار را كرد كه مردم دربارهء ابوالحسن گمراه شوند و ندانند كجا
هامش
( 1 ) - غيبت شيخ : ص 34 .