الرشيد امام كاظم عليه السلام را زندانى كرد ، آن حضرت در زندان معجزات و دلايلى ابراز كرد كه هارون سرگردان ماند ، يحيى بن خالد برمكى را خواست و به او گفت : اى ابوعلى ! مگر نمىبينى ما در چه وضعى با اين عجايب هستيم ؟ آيا چارهاى به نظر تو نمىرسد كه ما را از غم او خلاص كند ؟
يحيى بن خالد برمكى گفت : يا اميرالمؤمنين [ ! ] آنكه به نظر من مىرسد آن است كه منّتى بر او بگذارى و رحمتى شامل حال او كنى ! بهخدا سوگند كه دل شيعيان دربارهء ما بد شده است ! - يحيى او را دوست مىداشت ، درحالى كه هارون نمىدانست !
هارون گفت : نزد او برو و كندهء زنجير را از او بردار و سلام مرا برسان ! و بگو كه پسرعمويت مىگويد : دربارهء تو سوگند ياد كرده بودم كه آزاد نكنم مگر اعتراف كنى كه بد كردهام و از من راجع به كارى كه كردهاى درخواست بخشش كنى و اين اقرار تو نه براى تو عار و ننگى و نه درخواست تو از من باعث كاستى تو بود ! اينك يحيى بن خالد ، مورد اعتماد و وزير و سرپرست امور من است به قدرى كه مرا از سوگندم بيرون كند از او بخواه و برو به سلامت ! محمّد بن غياث مىگويد : از موسى بن يحيى بن خالد شنيدم كه امام عليه السلام به يحيى فرمود : « اى ابوعلى ! من به زودى مىميرم و تنها چند هفتهاى از عمر من باقى مانده است تو مرگ مرا پنهان بدار و وقت ظهر روز جمعه بيا ، تو و دوستان من بهصورت فرادا بر جنازهء من نماز بخوانيد ، وتوجه كن وقتى كه اين طاغوت به « رقّه » رفت و به عراق برگشت ، نه او تو را ببيند و نه تو او را كه من در ستارهء تو و فرزندانت و ستارهء او مىبينم كه او بر ضد شما حركت
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 187
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٨٧