فرمان من سرپيچى نموده است و من او را لعن مىكنم ، شما هم او را لعنت كنيد ! مردم از هر طرف طورى او را لعنت كردند كه از لعن ايشان آن خانه و آن سرا به لرزه درآمد ، اين خبر به يحيى بن خالد ( پدر فضل ) رسيد ، سوار بر مركب شد و خودش را به هارون رساند و از غير آن درى كه مردم وارد مىشدند ، وارد شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد خودش را به او رساند و گفت : يا اميرالمؤمنين [ ! ] به من توجه كنيد ! و او با ناراحتى گوش داد ، گفت : از فضل اشتباهى سر زده من خود خواسته شما را تأمين مىكنم ! هارون با شنيدن اين سخن چهرهاش باز و خوشحال شد و رو به مردم كرد و گفت : فضل در موردى از فرمان من سرپيچى كرده بود و اكنون كه توبه كرده و به فرمان ما بازگشته است شما هم از او راضى باشيد ! همگى گفتند : ما دوستدار كسى هستيم كه شما دوست بداريد و دشمنان كسى هستيم كه شما دشمن بداريد ! و اينك او را دوست مىداريم !
آنگاه يحيى بن خالد با سرعت حركت كرد تا به بغداد رسيد ، مردمِ نگران ازدحام كردند و اظهار مىكردند كه او براى تنظيم امور مردم و بررسى كارگزاران آمده است و چند روزه همينطور سرگرم بود سپس سندى بن شاهك را طلبيد و دستور داد هر چه گفت بايد فرمان ببرد ! و چيزى را كه برعهدهء سندى گذاشت اين بود كه امام عليه السلام را با زهرى كه داخل غذاى او كرده به او بخوراند و او را بكشد !
مىگويند : او زهر را داخل خرما كرد و امام عليه السلام آن را خورد و اثر زهر را در خود احساس كرد و سه روز پس از آن با درد و رنج ماند و روز سوم درگذشت . و چون امام عليه السلام از دنيا رفت سندى بن شاهك فقها و
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 184
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٨٤