غلامانش جنازه را از دست آنها گرفتند و آنها را كتك زدند و لباسهايشان را پاره كردند و آن رابر سر چهارسويى گذاشتند و دستور داد مناديانى با صداى بلند ندا دهند : اى مردم ! هر كه مىخواهد جنازهء انسانى پاك و پاكيزه پسر پاك و پاكيزه ؛ موسى بن جعفر ( عليهما السلام ) را ببيند ، بيايد و ببيند ! مردم اجتماع كردند پيكر امام عليه السلام را غسل داد و حنوط مخصوص داد و با كفنى از حبر يمانى كه دو هزار و پانصد دينار هزينه كرده بود و تمام قرآن را روى آن نوشته بود ، كفن كرد و خود با سر و پاى برهنه و پيراهن چاكزده جلوى جنازه حركت مىكرد ، جنازه را به سمت مقابر قريش بردند و در آنجا به خاك سپردند .
ماجرا را به هارون نوشت ، او در پاسخ به سليمان بن جعفر نوشت :
عمو ! صلهء رحم كردى خداوند تو را جزاى نيكو دهد ! بهخدا سوگند كارى را كه سندى بن شاهك - خدايش لعنت كند ! - كرده است به دستور ما نبود ! « 1 »
11 - ازمحمّد بن صدقه عنبرى نقل كرده است ، مىگويد : چون ابوابراهيم موسى بن جعفر عليهما السلام از دنيا رفت ، هارون بزرگان طالبيان و بنىعباس و ساير اهل مملكت و حاكمان را جمع كرد و پيكر ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليهما السلام را آورد و گفت : اين موسى بن جعفر است كه به اجل خود از دنيا رفته و بين من و او - استغفراللَّه - مسأله قتلى در كار نبود ! خوب نگاه كنيد ! هفتاد تن از شيعيان امام عليه السلام كنار بدن آمدند و به پيكر آن حضرت نگاه كردند ، اثر جراحتى و زهر و خفگى در او نديدند ، در پاى آن
هامش
( 1 ) - كمال الدّين : ص 38 .