بهر آن كه هر جسمي را توان بريدن پاره پاره تا به جاى رسد كه هيچ نتوان دانستن نه در حس [ 51 / ب ] ونه در عقل ونه در وهم ، وآن جزوى است كه متجزّى نشود ، يعنى پاره ومنقسم نشود نه در حس ونه در وهم [ و ] آن را جوهر فرد گويند . [ پس شيخ رضى اللّه عنه ] آغاز كرد كه ابطال اين مذهب كند . [ وى ] مىگويد آن چه متجزّى وپاره نشود ، در خاطر ووهم ، نشايد كه در جهت باشد وأشارت كنند بدو ، واگر جهت باشد ، آن چيز از وى كه با جانب بالا بود غير آن جانب بود كه با جانب زير بود ، پس منقسم شود در وهم . پس در جسم چيزى باشد كه قابل تتجزّى وته ( : تا ) وانقسام است ، آن قابل را هيولى خوانند . از اين جمله معلوم شد كه هيولى از صورت جدا نيست وصورت از هيولى جدا نيست ؛ به هم موجوداند در جسم .
الهيكل الثّانى
أنت لا تغفل عن ذاتك أبدا ، وما من جزء من اجزاء بدنك إلّا وتنساه أحيانا ولا يدرك الكل إلّا باجزائه : شيخ رضى اللّه عنه چون تعريف جسم كرد ، خواست بيان كند نفس ناطقه را كه جسم نيست ، يعنى بدن مشاهده شده نيست واجزاء بدن نيست . مىگويد تو غافل نيستى از خود هرگز [ 52 / الف ] وهيچ جزوى نيست از اجزاء بدن تو إلّا كه أو را فراموش كنى در بعضي