إلا جوهر نبود . امّا حالّ ، شايد عرض باشد . واگر چنانچه گفته است تقوّم به صورت اقتضاء آن كردى كه حالّ در متقوّم به صورت عرض بودى » ، صور نوعي همه اعراض بود ندى ؛ چه هيولى در عقل اوّل به صورت جسمي متقوّم شده است .
وبعد از آن مجموع را به صورت نوعي ، نوعي ديگر آن تقوّم حاصل آمده . وهمچنين تقوّم به صورت جسمي مانع تقوّم به صورت نوعي وموجب آنكه صور اعراض باشند نيست . تقوّم نيز به صورت نوعي مانع تقوّم ممتزج به صور نباتى وحيواني كه نفوساند ، وموجب آنكه آن نفوس منوّعات اعراض باشند نباشند .
وبرهان بر آنكه آن نفوس جوهراند : آنست كه آن نفوس منّوعات ممتزجاتاند ، يعنى ممتزج را نوعي غير از أنواع عناصر گردانيدهاند ، از أنواع نباتات وحيوانات ، وآن أنواع جواهراند ، وجزء جوهر جوهر بود . پس آن صورت كه ممتزج مركّب از آن واز عناصر ممتزجه باشند جوهر باشد وتقوّم آن صور ممتزجه را به آن معنى كرده است كه آن ممتزج را بدن نباتى خاص يا حيواني گردانيده است ، چه ممتزج پيش از حلول آن صورت يا تخمى يا نطفهاى بود وبعد از زوال آن صورت از وى چوبى يا جيفهاى باشد . أمّا در حال حلول آن صورت در وى بدن درختى يا حيواني باشد . وچنين صور را صور كمالى خوانند . وبه اين سبب در حدّى كه نفس را گويند ، چنين گويند كه نفس كمال اوّل است أجسام را ، وبه كمال ثاني افعال خوانند كه از دو نفس صادر شود ، چون تغذيه وتنميه وتوليد مثل وحركت ارادى واحساس وغير آن .
پس در اين موضع آنكه ممتزج را بدن نباتى يا حيواني گرداند به اعتباري صورت خوانند ، چه تقوّم ممتزج كه به آن تقوّم آن بدن شده است أو است ؛ وبه اعتباري كمال خوانند ؛ چه آنچه در عناصر به قوّه بوده به اين به فعل آمده وبه اعتباري نفس خوانند ؛ چه مبدأ أفاعيل نفساني هم أو است .
آنچه گفته است كه : « شيخ اثبات جوهريّت نفوس به آن كرده است كه حافظ مزاج محلّاند » ، هم موضع نظر است . وحقّ آنست كه چون جمعى از متقدّمان
اجوبة المسائل النصيرية ( 20 رسالة ) — صفحة 286
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
ص٢٨٦