گفتهاند كه : نفس نفس مزاج است . شيخ بر ايشان رد كرده است كه نفس حافظ مزاج است ، ومبقى شئ نفس شئ نتواند بود . واز مزاج ، كه شرح وجود نفس است ، اثبات وجود مشروط متعذّر باشد ، چه شرح شايد كه عامتر از وجود مشروط باشد ، فكيف اثبات جوهريّت مشروط . واگر به وجهي كه نفس مبقى وحافظ مزاج است مزاج را معلول نفس نهند از اثبات بر وجود معلول اثبات وجود علّت نفس نتوان كرد اثبات جوهريّت علّت به هيچ وجه ممكن نباشد . پس معلوم شد كه قول به بقاء صور نوعي در ممتزج با قول به جوهريّت نفس ، متناقض نيست .
[ سؤال سوم ]
ودر سؤال سوم گفته است : وجود خاص جوهر مفارق اين است كه أو بدان معقول است ومعقوليّت أو خود را مستفاد از غير نيست ، پس وجود أو مستفاد از غير نباشد .
جواب :
وجود مطلق ميان موجودات مشترك ومعقوليّت مطلق مشترك نيست . پس وجود معقوليّت نباشد . ونيز مفهوم از وجود غير مفهوم از معقوليّت است ؛ چه اوّل إضافي نيست ودوم إضافي است ؛ از بهر آنكه معقوليّت به قياس با عاقلى تصوّر توان كرد .
وچون وجود ومعقوليّت را مقيّد گردانيم وگوئيم وجود خاص جوهر مفارق ومعقوليّت أو جوهر مفارق خود را اين تخصيص افادهء ايجاد اين دوام نكند . پس شايد كه هر يكى را علّتى ديگر بود وعلّت وجود خاصّ أو موجد أو است ، وعلّت معقوليّت أو خود را قيام أو به انفراد وبراءت أو از ماديّات .
وآنچه گفتهاند كه « وجود أو معقوليّت أو است » ، معنى آن آنست كه اين دو امر دو ذات نيست ، بلكه يك ذات است . امّا مأخوذ به دو اعتبار : به اعتبار اوّل ، كه وجود آن ذات محتاج است ، به موجدى غير أو ، وبه اعتبار دوم ، كه معقوليّت أو