كه به شما پناهنده شدهايم ، دوستان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آن را بفهمند ، گفتند شما را پناه داديم ، و اصل گفت : احكام را به ما بياموزيد و آنان شروع به آموختن احكام خود به ايشان كردند ، و اصل گفت : من و همراهانم احكام شما را پذيرفتيم ، گفتند : همگى با هم برويد كه برادران ما شديد ، و اصل گفت شما بايد ما را به جايگاه امن خودمان برسانيد ، زيرا خداوند متعال مى فرمايد : « و اگر كسى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده ، تا سخن خدا را بشنود ، سپس او را به جايگاه امن خودش برسان » گويد : خوارج برخى به برخى نگريستند و به آنان گفتند اين حق براى شما محفوظ است و با آنان همراه جمعيت خود حركت كردند و ايشان را به جايگاه امن رساندند . . . . ابو العباس مبرد مى گويد : عبد الله بن خباب در حالى كه برگردن خود قرآنى آويخته بود و همراه زنش كه حامله بود سوار خرى بود به خوارج برخورد ، آنان به او گفتند همين قرآن كه برگردن تو است ما را به كشتن تو فرمان مىدهد ، عبد الله به آنان گفت : آنچه را قرآن زنده كرده است زنده كنيد و آنچه را از ميان برده است بميرانيد ، در اين هنگام يكى از خوارج يك دانه خرما را كه از درختى بر زمين افتاده بود برداشت و در دهان خويش نهاد ديگران بر سرش فرياد زدند و او را به رعايت پارسايى آن را از دهان خود بيرون افكند ، مردى ديگر از ايشان خوكى را كه راه را بر او بسته بود كشت ديگران اعتراض كردند كه اين كار تباهى در زمين است و كشتن خوك را كارى ناشايسته دانستند ، سپس به عبد الله بن خباب گفتند : از قول پدرت براى ما حديث نقل كن ، او گفت : از پدرم شنيدم كه مى گفت : خود شنيدم كه پيامبر ( ص ) مى فرمود « به زودى پس از من فتنهيى خواهد بود كه در آن دل مرد مى ميرد همانگونه كه بدنش مى ميرد ، روز را به شب مى رساند و مومن است و شب را به صبح مى رساند در حالى كه كافر است » سپس پدرم به من گفت : اى عبد الله ، مقتول باش ولى هرگز قاتل مباش ، خوارج به او گفتند درباره ابو بكر و عمر چه مى گويى او از آن دو به نيكى ياد كرد ، گفتند : دربارهء على پيش از پذيرفتن داورى و درباره شش سال آخر خلافت عثمان چه مى گويى عبد الله آن دو را ستود ، گفتند : درباره على پس از پذيرش حكميت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٩٤