سعد بن قيس همدانى پاسخ او را چنين داد : اى مردم شام ، امورى ميان ما و شما صورت گرفت كه در آن از دين و دنيا حمايت كرديم و شما آن را غدر و اسراف مى دانيد و امروز ما را بر كارى فرا مى خوانيد كه ما ديروز در آن مورد با شما جنگ مى كرديم ، و بهر حال مردم عراق به عراق خود و مردم شام به شام خود بر نمى گردند با كارى پسنديدهتر از اينكه به آنچه خداوند نازل فرموده است حكم شود [ و به هر صورت حكومت و امارت بايد در دست ما باشد نه در دست شما ، و گرنه ما : ما خواهيم بود و شما ، شما خواهيد بود . ] در اين هنگام مردم برخاستند و خطاب به على ( ع ) گفتند : حكميت را از اين قوم بپذير . گويد . در دل شب يكى از شاميان شعرى خواند كه مردم آن را شنيدند و مضمونش چنين بود : « اى سران مردم عراق اين دعوت را بپذيريد كه سختى به كمال شدت رسيده است ، جنگ همه جهانيان و مردم اصيل و دلاور را از پاى در آورد . ما و شما نه از مشركانيم و نه از آنان كه مرتد هستند . . . فقط سه تن هستند كه ايشان اهل آتش افروزى جنگند و اگر آن گروه سكوت كنند آتش جنگ خاموش مىشود : سعيد بن قيس و قوچ عراق و آن مرد دلير قبيله كنده . » گويد : منظور از دلاور كنده ، اشعث بن قيس است و او نه تنها سكوت كرد ، بلكه از مهمترين اشخاصى بود كه دربارهء خاموش كردن آتش جنگ و پذيرش صلح سخن مى گفت . منظور از قوچ عراق هم اشتر است كه عقيدهيى جز جنگ نداشت و از ناچارى و با اندوه سكوت كرد ، سعيد بن قيس هم گاه خواهان جنگ و گاه خواهان صلح بود .
. . . ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مى گويد : عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند . جارية بن قدامة سعدى به مقابلهاش آمد و در پاسخ رجز او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٣٧