تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
خدا مى فروشد و با اشتر در جنگ همراهى مىكند تا آنكه پيروز گردد يا به خداوند بپيوندد و همواره مردانى به او مى پيوستند و همراهش جنگ مى كردند . . . . نصر از قول عمر ، از قول ابو ضرار ، از قول عمار بن ربيعة نقل مىكند كه مى گفته است : مالك اشتر از كنار من گذشت ، من هم همراهش شدم تا آنكه به جايگاه خويش كه در آن بود رسيد و ميان ياران خود ايستاد و گفت : عمو و دايى من فدايتان باد ، امروز سخت پايدارى و حمله كنيد ، حمله‌يى كه خدا را با آن راضى و دين را بدان نيرومند كنيد ، چون من حمله كردم شما هم حمله كنيد و از اسب خود پياده شد و بر چهرهء اسب زد و آن را دور كرد . آنگاه به پرچمدار خويش دستور پيشروى داد و او پيش رفت و اشتر و يارانش بر شاميان حمله بردند و آنان را چنان فرو كوفت كه تا لشكرگاه خودشان عقب راند . آنجا هم جنگ سختى كرد و پرچمدار شاميان كشته شد و على ( ع ) هم چون متوجه شد كه اشتر به پيروزى نزديك است نيروهاى امدادى براى او فرستاد . . . . نصر همچنين از قول رجال خود نقل مىكند : چون كوفيان چنان پيشروى كردند ، على ( ع ) ميان ايشان برخاست و خطبه‌يى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى خداوند چنين فرمود : « اى مردم مى بينيد كه كار شما و كار دشمن به كجا رسيده است . از ايشان جز نفس آخر باقى نمانده است و كارها چون روى مى آورد انجام آن با آغازش مقايسه مىشود . آن قوم در مقابل شما بدون اينكه مقصد دينى داشته باشند پايدارى كردند تا آنكه پيروزى ما بر آنان به اين مرحله رسيد و من به خواست خدا پگاه فردا بر ايشان حمله مى برم و آنان را در پيشگاه خداوند به محاكمه مى كشانم . گويد : اين سخن به اطلاع معاويه رسيد ، عمرو عاص را خواست و گفت : اى عمرو ، فقط يك امشب را فرصت داريم و على فردا براى فيصلهء كار بر ما حمله خواهد آورد ، انديشه تو چيست و چه مى بينى