تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
على ( ع ) آمد و آن را برداشت و فرمود : براى اهل على همان كه در آن هستند كافى است حاتم بن اسماعيل مدنى ، از جعفر بن محمد ( ص ) نقل مىكند كه على عليه السلام به هنگام خلافت خويش پيراهن كهنه‌يى را به چهار درهم خريد ، سپس خياط را خواست و آستين پيراهن را روى دست خود باز كرد و دستور داد آنچه را بلندتر از انگشتان است ببرد . . . . ما اين اخبار و روايات را هر چند خارج از موضوع اين فصل بود به مقتضاى حال آورديم ، زيرا خواستيم اين مسأله را روشن سازيم كه امير المومنين عليه السلام در خلافت خود به روش پادشاهان رفتار نكرده است و همچون آنان ، كه اموال را در مصالح پادشاهى به هر كس بخواهند مى بخشند يا براى لذت پرستى خود خرج مى كنند ، نبوده است ، چه او اهل دنيا نبوده است و مردى صاحب حق و خداپرست بوده است كه هيچ چيزى را عوض خدا و رسولش قرار نمى داده است . . . . على بن ابى سيف مدائنى روايت مىكند كه گروهى از ياران على عليه السلام پيش او رفتند و گفتند : اى امير المومنين ، اين اموال را به گونه‌يى عطا فرماى كه اشراف عرب و قريش را بر بردگان آزاد شده و مردم غير عرب ترجيح دهى و كسانى از مردم را كه از مخالفت و گريز ايشان بيم دارى با پرداخت مال بيشتر دلجويى كن . آنان اين سخنان را از اين روى به على ( ع ) گفتند كه معاويه با اموال چنان مى كرد . امير المومنين به ايشان فرمود : آيا پيشنهاد مى كنيد پيروزى را با ستم بدست آورم نه ، به خدا سوگند تا گاهى كه خورشيد برمى آيد و ستاره‌يى در آسمان مى درخشد هرگز چنين نخواهم كرد . به خدا سوگند اگر اين اموال از خودم بود باز هم ميان آنان به تساوى قسمت مى كردم ، چه رسد به اينكه اين اموال از خود مردم است » سپس مدتى طولانى اندوهگين سكوت كرد و سه بار فرمود : مرگ [ پايان كار ] زودتر و شتابان تر از اين خواهد رسيد .