از خانه بيرون آمد .
زبير بن به كار در كتاب الموفقيات خود آورده است كه چون على عليه السلام به بصره آمد ابن عباس را پيش زبير فرستاد و فرمود : به زبير سلام برسان و به او بگو : اى ابو عبد الله ، چگونه در مدينه ما را مى شناختى [ و در نظرت پسنديده بوديم ] و در بصره ما را نمى شناسى ابن عباس گفت : آيا پيش طلحه نروم فرمود نه درين صورت او را چنان مى بينى كه شاخ خود را كژ كرده [ پاى در يك كفش كرده ] و زمين سخت و بلند را مى گويد زمين هموار .
ابن عباس مى گويد : پيش زبير آمدم ، روز گرمى بود و او در حجرهيى در حال استراحت بود و خود را خنك مى كرد . پسرش عبد الله هم پيش او بود . زبير به من گفت : اى پسر لبابة خوش آمدى ، آيا براى ديدار آمدهاى يا به سفارت گفتم : هرگز ، كه پسر دايى تو سلامت مى رساند و مى گويد : اى ابا عبد الله ، چگونه در مدينه ما را مى شناختى [ و پسنديده مى دانستى ] و در بصره ما را نمى شناسى زبير در پاسخ من اين بيت را خواند : « به ايشان آويخته شدهام كه چون درخت پيچيك آفريده شدهام و همچون خار بنى كه به چيزهايى استوار شده است . » هرگز آنان را رها نمى كنم تا ميان ايشان الفت و دوستى پديد آوردم . من از او انتظار پاسخ ديگرى داشتم . پسرش عبد الله گفت : به او بگو ميان ما و تو خون خليفهيى و وصيت خليفهيى مطرح است و اينكه دو تن با يكديگرند و يكى تنهاست و نيز مادرى نيكوكار [ كنايه از عايشه ] و مشاورت قبيله هم مطرح است ، ابن عباس مى گويد : دانستم كه پس از اين سخن راهى جز جنگ باقى نيست و پيش على عليه السلام برگشتم و به او گزارش دادم .
زبير بن به كار مى گويد : نخست عمويم مصعب اين حديث را روايت مى كرد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٠٥