تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
فرمودند : « آرام باش كه او را ناز و سركشى نيست و همانا كه تو به زودى با او جنگ خواهى كرد و تو نسبت به او ستمگر خواهى بود » زبير استرجاع كرد و گفت : آرى چنين بود ، ولى روزگار آن را در من به فراموشى سپرده است و بدون ترديد از جنگ با تو باز خواهم گشت . زبير از پيش على ( ع ) برگشت و چون براى جنگ سوگند خورده بود بردهء خود سرجس را به منظور كفارهء سوگند خود آزاد كرد و سپس پيش عايشه آمد و گفت : تاكنون در هيچ نبردى شركت نكرده و در هيچ جنگى حضور نداشته‌ام مگر اينكه در آن رأى و بصيرت داشته‌ام ، جز اين جنگ كه در آن گرفتار شك هستم و نمى توانم جاى پاى خويش را ببينم . عايشه به او گفت : اى ابو عبد الله چنين مى پندارمت كه از شمشيرهاى پسر ابو طالب ترسيده‌اى ، آرى به خدا سوگند شمشيرهاى تيزى است كه براى ضربه زدن آماده شده است و جوانان نژاد آنها را بر دوش مى كشند و اگر تو از آن بترسى حق دارى ، كه پيش از تو مردان از آن ترسيده‌اند . زبير گفت : هرگز چنين نيست ، بلكه همان است كه به تو گفتم : و سپس برگشت . . . . فروة بن حارث تميمى مى گويد : من از آن گروه بودم كه از شركت در جنگ خوددارى كرده بودم و همراه احنف بن قيس در وادى السباع بودم . پسر عمويم كه نامش جون بود با لشكر بصره همراه بود . من او را از اين كار نهى كردم ، گفت : من در مورد يارى دادن ام المومنين [ عايشه ] و دو حوارى رسول خدا از جان خود دريغ ندارم ، و همراه آنان رفت . در آن حال من با احنف بن قيس نشسته بودم و او در صدد بدست آوردن اخبار بود كه ناگاه ديدم پسر عمويم ، جون بن قتاده ، برگشت . برخاستم و او را در آغوش كشيدم و از او پرسيدم : چه خبر است گفت : خبرى شگفت انگيز به تو مى گويم . من كه با ايشان به جنگ رفتم نمى خواستم آن را ترك كنم تا خداوند ميان دو گروه حكم فرمايد . در آن حال من با زبير ايستاده بودم ، ناگاه مردى پيش زبير