تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
و چنين مى پنداشت كه عثمان روز كشته شدنش در آن مورد براى او وصيت كرده است . درباره اينكه در آن روزها به زبير و طلحه چگونه سلام داده مى شده اختلاف است ، روايت شده است كه تنها به زبير سلام امارت داده مى شده و به او مى گفته‌اند : « السلام عليك ايها الامير » ، زيرا عايشه او را به فرماندهى جنگ گماشته بوده است ، و نيز روايت شده است كه به هر يك از ايشان بدان عنوان سلام داده مى شده است . . . . چون على عليه السلام در بصره فرود آمد و لشكر او برابر لشكر عايشه قرار گرفت زبير گفت : به خدا سوگند هيچ كارى پيش نيامده است مگر اينكه مى دانستم كجا پاى مى نهم جز اين كار كه نمى دانم آيا در آن خوشبختم يا بد بخت ، پسرش عبد الله گفت : چنين نيست ، بلكه از شمشيرهاى پسر ابى طالب بيم كرده‌اى و مى دانى كه زير رايتهاى او مرگى دردناك نهفته است . زبير به او گفت : ترا چه مىشود خدايت خوار فرمايد كه چه نافرخنده‌اى و امير المومنين على عليه السلام مى فرمود : زبير همواره از ما اهل بيت بود تا آنكه پسرش عبد الله به جوانى رسيد . در آن هنگام على ( ع ) سر برهنه و بدون زره ميان دو صف آمد و گفت : زبير نزد من آيد . و زبير در حالى كه كاملا مسلح بود برابر على ( ع ) آمد - به عايشه گفته شد : زبير به مصاف على رفته است ، فرياد كشيد : اى واى بر زبير به او گفتند : اينك از على بر او بيمى نمى رود كه على بدون زره و سپر و سر برهنه است و زبير مسلح و زره پوشيده است - على ( ع ) به زبير فرمود : اى ابو عبد الله چه چيز ترا بر اين كار وا داشته است گفت : من خون عثمان را مى طلبم ، فرمود : تو و طلحه كشتن او را رهبرى كرديد و انصاف تو در اين باره چنين است كه در قبال خون او از خود قصاص گيرى و خويش را در اختيار وارثان عثمان قرار دهى . سپس به زبير فرمود : ترا به خدا سوگند مى دهم آيا به ياد دارى كه روزى تو همراه رسول خدا ( ص ) بودى و در حالى كه آن حضرت بر دست تو تكيه داده بود و از محله بنى عمرو بن عوف مى آمديد از كنار من گذشتيد و پيامبر ( ص ) به من سلام دادند و بر چهرهء من لبخند زدند و من هم بر چهرهء ايشان لبخند زدم و چيزى افزون بر آن به جاى نياوردم و تو گفتى : اى رسول خدا ، اين پسر ابو طالب ناز و گردنكشى خود را رها نمى كند پيامبر به تو
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 302 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى