تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
از رگهاى گردنش بريده شد و او تا پايان عمر خميده گردن بود . عبيد بن رفاعه زرقى رفت تا سر مروان را ببرد ، فاطمه مادر ابراهيم بن عدى كه دايهء مروان و فرزندانش بود و او را شير داده بود كنار پيكر مروان ايستاد و به عبيد گفت : اگر مى خواهى او را بكشى كشته شده است و اگر مى خواهى با گوشت او بازى كنى كه مايه زشتى و بد نامى است . عبيد او را رها كرد ، فاطمه مروان را از معركه بيرون كشيد و به خانهء خود برد . فرزندان مروان بعدها حق اين كار او را منظور داشتند و پسرش ابراهيم را به حكومت گماشتند و از ويژگان آنان بود . مغيرة بن اخنس بن شريق هم كه در آن روز با شمشير از عثمان حمايت مى كرد كشته شد و مردم به خانه عثمان هجوم آوردند و گروه بسيارى از ايشان به خانه‌هاى مجاور در آمدند و از ديوار خانه عمرو بن حزم وارد خانهء عثمان شدند ، آنچنان كه آكنده از مردم شد ، و بدينگونه بر او چيره شدند و مردى را براى كشتن او فرستادند . آن مرد وارد حجره عثمان شد و به او گفت : خلافت را از خود خلع كن تا دست از تو بر داريم . گفت : اى واى بر تو كه من نه در دوره جاهلى و نه در اسلام هرگز جامه از زنى به ناروا نگشوده‌ام [ زنا نكرده‌ام ] و غنا نكرده و به آن گوش نداده‌ام ( چشم بر چيزى ندوخته‌ام ) و آرزوى ناروا نداشته‌ام و از هنگامى كه با پيامبر ( ص ) بيعت كرده‌ام دست بر عورت خود ننهاده‌ام ، اكنون هم پيراهنى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن بيرون نمى آورم تا خداوند نيكبختان را گرامى و بدبختان را زبون فرمايد . آن مرد از حجره بيرون آمد . گفتند : چه كردى گفت : كشتن او را روا نمى بينم . سپس مردى ديگر را كه از صحابه بود به حجره فرستادند . عثمان به او گفت : تو قاتل من نيستى كه پيامبر ( ص ) فلان روز براى تو دعا فرمود و هرگز تباه و سيه بخت نمى شوى ، او هم برگشت . مردى ديگر از قريش را به حجره فرستادند عثمان به او گفت : پيامبر ( ص ) فلان روز براى تو طلب آمرزش فرمودند و تو هرگز مرتكب ريختن حرامى نخواهى شد ، او هم برگشت . در اين هنگام محمد بن ابى بكر به حجره در آمد . عثمان به او گفت : واى بر تو آيا بر خداى خشم آورده‌اى آيا
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 296 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى