عبد الله و محمد و سلامة بن روح جذامى حضور داشتند سوارى از كنار آنان گذشت كه از مدينه مى آمد ، از او پرسيدند : عثمان در چه حال بود گفت : در محاصره بود ، عمرو عاص گفت : آرى مرا ابو عبد الله مى گويند ، وقتى « ميله آهنى داغ كردن ، در آتش است گورخر باد رها مىكند » . سپس سوار ديگرى از آنجا گذشت و چون از او پرسيدند گفت : عثمان كشته شد . عمرو عاص گفت : آرى مرا ابو عبد الله مى گويند ، چون بر قرحه و دمل دست بمالم و فشار دهم آن را به خونريزى مى اندازم ، سلامة بن - روح گفت : اى گروه قريش ، ميان شما و اعراب درى استوار بود ، آن را شكستيد .
عمرو گفت : آرى ، خواستيم حق را از تسلط باطل بيرون آوريم و مردم در كار حق همگى برابر و يكسان باشند .
ابو جعفر طبرى همچنين روايت مىكند كه چون جماعت شورشيان در ذو خشب مستقر شدند ، تصميم گرفتند كه اگر عثمان از آنچه آنان خوش نمى دارند دست بر ندارد و كناره گيرى نكند او را بكشند . عثمان از اين موضوع آگاه شد ، به خانهء على عليه السلام آمد و وارد خانه شد و گفت : اى پسر عمو ، من خويشاوند نزديك هستم و براى من بر تو حقى است و اين قوم چنان كه مى بينى آمدهاند و مى خواهند مرا فرو گيرند ، و تو در نظر مردم قدر و منزلتى دارى كه سخن تو را گوش مى دهند و مى پذيرند ، دوست دارم سوار شوى و پيش آنان به روى و ايشان را از من باز دارى و برگردانى كه اگر آنان بدينگونه بر من در آيند موجب گستاخى بر من و سستى كارم خواهد شد . على عليه السلام فرمود : با چه شرطى و چه چيزى آنان را برگردانم گفت : به آن شرط كه هر چه تو بگويى و به مصلحت من ببينى عمل كنم . على گفت : من چند بار و پياپى با تو گفتگو كردم و هر بار پيش مردم آمدى و سخن گفتى و وعده دادى و باز از انجام آن خوددارى كردى و بازگشتى و اين از كارهاى مروان و معاويه و ابن عامر و عبد الله بن سعد است كه از ايشان اطاعت و از خواستهء من سرپيچى مى كنى عثمان گفت : اينك با آنان مخالفت و از تو اطاعت خواهم كرد .
على عليه السلام دستور داد گروهى همراه او سوار شوند و سى مرد از مهاجران و انصار كه از جملهء ايشان سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل و ابو جهم عدوى و جبير بن مطعم و حكيم بن حزام و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن -
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 283
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٨٣