ابا حسن پيامبر ( ص ) چگونه صبح فرموده است و حالش چون است فرمود : سپاس خدا را كه بهبودى يافته است . گويد : عباس دست على را در دست گرفت و گفت : اى على تو پس از سه روز ديگر ستمديده خواهى شد ، سوگند مى خورم كه نشان مرگ را در چهرهء پيامبر ديدم و من نشان مرگ را در چهرههاى فرزندان عبد المطلب مى شناسم . اينك پيش رسول خدا برو و دربارهء خلافت سخن بگو كه اگر از آن ماست بدانيم و به ما اعلام فرمايد و اگر در غير ما قرار دارد نسبت به ما سفارش فرمايد .
على گفت : اين كار را نمى كنم ، به خدا سوگند اگر امروز پيامبر ( ص ) ما را از آن منع فرمايد ، پس از آن ديگر مردم آن را به ما نمى دهند . گويد : پيامبر ( ص ) همان روز رحلت فرمود .
ابو بكر جوهرى مى گويد : مغيرة بن محمد مهلبى از حفظ خود و عمر بن شبه از . يكى از كتابهاى خود با اسنادى كه به ابو سعيد خدرى مى رساند از قول براء بن عازب چنين نقل مى كرد كه مى گفته است : من همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر ( ص ) رحلت فرمود ترسيدم كه قريش خلافت را از ميان بنى هاشم در ربايد و چنان شدم كه شخص شيفته و سرگردان و شتابزده مىشود .
سپس مطالبى را از براء بن عازب نقل مىكند كه ما آنها را در آغاز اين كتاب خود ضمن شرح اين سخن على ( ع ) كه فرموده است : « همانا به خدا سوگند ، فلان جامهء خلافت را پوشيد . . . » ، آوردهايم ، در دنباله آن چنين افزوده است كه براء مى گفته است : همچنان خود خورى مى كردم و چون شب فرا رسيد به مسجد رفتم ، و چون وارد مسجد شدم يادم آمد كه آنجا همواره آواى تلاوت قرآن پيامبر ( ص ) را مى شنيدم .
از آنجا دلتنگ شدم و به فضاى بيرون مسجد ، يعنى فضاى بنى بياضة رفتم و تنى چند را ديدم كه آهسته با يكديگر سخن مى گويند و چون من نزديك ايشان رسيدم سكوت كردند . من از آنجا برگشتم ، ايشان مرا شناخته بودند و من آنان را نشناختم ، مرا پيش خود فرا خواندند ، نزديك رفتم ، مقداد بن اسود و عبادة بن صامت و سلمان فارسى و ابو ذر و حذيفه و ابو الهيثم بن التيهان را ديدم ، و در آن حال حذيفه به آنان مى گفت :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٧