تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
غفلتى كه چگونه اين مردك نادان خاندان تيم [ ابو بكر ] بر من پيشى گرفت و خود را مقدم داشت و بر من ستم كرد گفتم : من به آنچه در اين مورد اتفاق افتاده است علم ندارم ، گفت : پسر كم اميدوار هم نيستم كه بدانى ، گفتم : به خدا سوگند ابو بكر در نظر مردم از نور و روشنى چشمشان محبوبتر است ، گفت : آرى ، بر خلاف ميل پدرت و با وجود خشم او ، ابو بكر همينگونه است ، گفتم : پدر جان آيا در حضور مردم از كار او پرده بر نمى دارى و اين موضوع را براى آنان روشن نمى كنى گفت : با اينكه خودت مى گويى كه او در نظر مردم از روشنى چشمشان محبوب تر است در آن صورت سر پدرت با سنگ كوبيده خواهد شد ابن عمر مى گويد : پس از اين گفتگو پدرم دليرى كرد و جسارت ورزيد و هنوز هفته تمام نشده بود كه ميان مردم براى خطبه خواندن برخاست و گفت : اى مردم ، همانا بيعت ابو بكر لغزش و شتابزدگى بود و خداوند شر آن را نگه داشت و هر كس شما را به چنان بيعتى دعوت كند او را بكشيد . همچنين هيثم بن عدى از مجالد بن سعيد نقل مىكند كه مى گفته است : يك روز هنگام چاشت پيش شعبى رفتم و مى خواستم از او دربارهء سخنى كه ابن مسعود مى گفته و از قول او برايم نقل كرده بودند بپرسم . چون به سراغ او رفتم ، معلوم شد در مسجد قبيله است ، قومى هم منتظر او بودند . چون آمد خود را به او معرفى كردم و گفتم : خداوند كارهايت را اصلاح فرمايد ، آيا ابن مسعود مى گفته است هر گاه براى قومى حديث و سخنى را مى گفتم كه ميزان عقل ايشان به آن نمى رسيد مايهء فتنه براى ايشان مى شد گفت : آرى ، عبد الله بن مسعود چنين مى گفته است و عبد الله بن - عباس هم همين سخن را مى گفته است و نزد ابن عباس گنجينه‌هاى علم بوده كه آن را به كسانى كه شايستهء آن بوده‌اند عرضه مى كرده و از ديگران باز مى داشته است . در همان حال كه من و شعبى سخن مى گفتيم ، مردى از قبيله ازد آمد و كنار ما نشست . ما دربارهء ابو بكر و عمر شروع به گفتگو كرديم . شعبى خنديد و گفت : در سينه عمر كينه‌يى نسبت به ابو بكر وجود داشت . آن مرد ازدى گفت : به خدا سوگند ما نديده و نشنيده‌ايم كه مردى نسبت به مرد ديگرى فرمان بردارتر و خوش گفتارتر از عمر نسبت به ابو بكر