آورده است و او را در اين موضوع چارهيى نبوده است كه سرشت او چنين بوده و نمى توانسته است آن را تغيير دهد و ما شك نداريم كه او كوشش مى كرده است نرم و لطيف باشد و الفاظ پسنديده و ملايم بگويد و سرشت سخت و طبيعت خشن خود را رها كند ، ولى همان خوى و اقتضاى طبيعت او را به گفتن چنين كلماتى وا مى داشته است و نيت سويى نداشته و قصد او نكوهش و تخطئه نبوده است ، همانگونه كه قبلا در مورد كلمهيى كه در بيمارى پيامبر ( ص ) بر زبان آورده بود توضيح داديم و مانند كلماتى است كه در سال صلح حديبيه و موارد ديگر گفته است .
و خداوند متعال مكلف را بر حسب نيت او پاداش و كيفر مىدهد و نيت عمر از پاك ترين نيات و از خالصانهترين آنها براى خداوند و مسلمانان است . و هر كس انصاف دهد مىداند اين سخن حق است و مايه بى نيازى از تاويل شيخ ما ابو على جبايى است .
اكنون ما آنچه را سيد مرتضى ، كه خدايش رحمت كناد ، در كتاب الشافى به هنگام بحث در اين موضوع آورده است بيان مى كنيم . او گفته است : اين ادعاى قاضى عبد الجبار كه گفته است علم ضرورى به رضايت عمر به بيعت و پيشوايى ابو بكر موجود است ، ما هم مى گوييم كه با علم ضرورى و بدون هيچ شبههيى معلوم است كه عمر به امامت و پيشوايى ابو بكر راضى بوده است ، ولى چنين نيست كه هر كس به كارى راضى شود معتقد به درستى آن هم باشد ، زيرا بسيارى از مردم به كارهايى زيانبخش براى دفع امورى كه زيانش بيشتر است رضايت مى دهند ، هر چند آن را منطبق بر صواب نبينند ، و اگر مختار مى بودند كار ديگرى غير از آن را اختيار مى كردند . آنچنان كه مى دانيم معاويه به بيعت مردم با يزيد و وليعهدى او راضى بود ولى به اين موضوع معتقد نبود و آن را صحيح نمى دانست ، عمر هم از اين جهت به بيعت با ابو بكر راضى شد كه بيعت با او مانع از بيعت مردم با امير المومنين على ( ع ) بوده است ، و حال آنكه اگر عمر مى توانست و اختيار داشت كه خلافت را از نخست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠٠