تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
از لحاظ ريشه و نسب برترند نمى شناسد و من براى شما به خلافت يكى از اين دو مرد خشنودم و در اين هنگام دست من و دست ابو عبيدة بن جراح را در دست گرفت ، و به خدا سوگند من از همه سخنان او فقط همين را خوش نداشتم ، و اگر مرا پيش مى بردند و گردنم را مى زدند - به شرط آنكه در گناه نمى افتادم - برايم خوشتر از اين بود كه بر قومى اميرى كنم كه ابو بكر ميان ايشان باشد . چون ابو بكر سخن خود را به پايان رساند مردى از انصار برخاست و گفت : من مرد كار آزموده و نخل پر بار انصارم و مى گويم بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد . در اين هنگام صداها بلند شد و خروش برخاست و من چون از اختلاف ترسيدم به ابو بكر گفتم : دست بگشاى تا با تو بيعت كنم . ابو بكر دست گشاد و من با او بيعت كردم و مردم هم با او بيعت كردند . سپس بر سعد بن عبادة هجوم برديم . يكى از آنان گفت : سعد را كشتيد من گفتم : بكشيدش كه خدايش بكشد و به خدا سوگند ما هيچ كارى را قوى تر از بيعت ابو بكر نديديم ، و من ترسيدم اگر از انصار جدا شويم و بيعتى صورت نگرفته باشد پس از رفتن ما با كسى بيعت كنند ، و در آن صورت مجبور بوديم يا با آنان هماهنگ شويم و با كسى كه نمى خواهيم بيعت كنيم ، يا با آنان مخالفت ورزيم كه در آن صورت فساد و تباهى پديد مى آيد . اين حديثى است كه اهل سيره و تاريخ بر صحت آن اتفاق دارند و روايات ديگرى با افزونيهايى نيز وارد شده است ، از جمله مداينى مى گويد : چون ابو بكر دست عمر و ابو عبيدة را گرفت و به مردم گفت ، من براى شما به خلافت يكى از اين دو مرد راضى هستم ، ابو عبيدة به عمر گفت : دست دراز كن تا با تو بيعت كنيم . عمر گفت : براى تو از هنگامى كه اسلام آمده است جز همين موضوع هيچ سفلگى نبوده است ، آيا در حالى كه ابو بكر حاضر است چنين مى گويى عمر سپس به مردم گفت : كداميك از شما راضى مىشود كه بر آن دو قدمى كه پيامبر ( ص ) آن را براى نماز گزاردن بر شما مقدم فرموده است پيشى بگيرد و خطاب به ابو بكر گفت : پيامبر ( ص ) ترا براى دين ما پسنديد ، آيا ما ترا براى دنياى خود نپسنديم سپس دست دراز كرد و با ابو بكر بيعت كرد .