تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
امير المومنين اين پسر مجاعه را پيش تو آورده‌ام ، او را بكش . معاويه گفت : خودت او را رها كرده و نكشته‌اى و او را پيش من آورده‌اى و مى گويى او را بكش نه ، به جان خودم سوگند كه او را نمى كشم . سپس با او بيعت كرد و جايزه‌اش داد و او را پيش قوم خود برگرداند . بسر گفت : اى امير المومنين خدا را ستايش مى كنم كه با اين لشكر رفتم و در رفت و برگشت دشمنان ترا كشتم و حتى يك مرد از اين لشكر منكوب نشد . معاويه گفت : خداوند اين كار را فرموده است ، نه تو . بسر در اين حملهء خود بر آن سرزمينها سى هزار تن را كشت و گروهى را در آتش سوزاند و يزيد بن - مفرغ در اين باره اشعارى سروده كه ضمن آن گفته است : « اين مرد [ بسر ] هر جا كه با لشكر خويش رفت تا آنجا كه توانست كشت و در آتش سوزاند . . . » ابو الحسن مدائنى مى گويد : پس از صلح امام حسن ( ع ) با معاويه ، روزى عبيد الله بن عباس و بسر پيش معاويه بودند ، عبيد الله بن عباس به معاويه گفت : آيا تو به اين مرد نفرين شدهء تبهكار وامانده دستور داده بودى دو پسر مرا بكشد گفت : من او را به اين كار فرمان نداده‌ام و دوست مى داشتم كه اى كاش آن دو را نكشته بود . بسر خشمگين شد و شمشير خود را باز كرد و پيش معاويه نهاد و گفت : شمشيرت را - كه بر گردن من انداختى و فرمان دادى مردم را با آن بكشم و چنان كردم و چون به مقصود خود رسيدى مى گويى من چنين نخواسته‌ام و چنين دستور نداده‌ام - براى خود بردار معاويه گفت : شمشيرت را بردار و به جان خودم سوگند كه تو مردى نادان و ناتوانى كه شمشير خود را پيش مردى از بنى عبد مناف مى اندازى كه ديروز دو پسرش را كشته‌اى . عبيد الله بن عباس به معاويه گفت : اى معاويه آيا چنين مى پندارى كه من بسر را در قبايل خون يكى از پسرانم حاضرم بكشم او پست تر و كوچكتر از اين است و به خدا سوگند من براى خود انتقامى نمى بينم و به خون خود نمى رسم مگر اينكه در مقابل آنان يزيد و عبد الله - پسران تو - را بكشم . معاويه لبخند زد و گفت : گناه معاويه و دو پسر او چيست و به خدا سوگند كه نه از اين كار آگاه بودم و نه به آن كار فرمان دادم و نه راضى بودم و نه مى خواستم . و اين سخن عبيد الله بن عباس را به سبب