تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
وارد شدن بسر به شهر جلوگيرى و با او جنگ كرد ، بسر عمرو را كشت و وارد شهر شد و گروهى را كشت . نمايندگان مأرب را هم كه پيش او آمده بودند كشت و از همهء آنان فقط يك مرد توانست بگريزد كه چون پيش قوم خود رسيد گفت : خبر مرگ و كشته شدن تمام جوانان و پير مردان قبيله را به شما اعلان مى كنم . ابراهيم ثقفى مى گويد : اين ابيات كه در زير مى آيد ابيات مشهورى است كه عبد الله بن اراكه ثقفى پسر خود ، عمرو را مرثيه گفته است : « سوگند به جان خودم كه پسر ارطاة در صنعاء سواركارى را كشت كه همچون شير ژيان بود و پدر شيران . . . » گويد : نمير بن وعلة از ابو وداك نقل مىكند كه مى گفته است : هنگامى كه سعيد بن نمران به كوفه و حضور على عليه السلام آمد ، من هم حاضر بودم . على عليه السلام او و عبيد الله بن عباس را مورد سرزنش قرار داد كه چرا با بسر جنگ نكرده‌اند . سعيد گفت : به خدا سوگند من آماده بودم كه جنگ كنم ، ولى ابن عباس از يارى دادن من خوددارى كرد و از پيكار تن زد و هنگامى كه بسر نزديك ما رسيد من با عبيد الله بن عباس خلوت كردم و به او گفتم : پسر عمويت از تو و من بدون آنكه در جنگ با ايشان پافشارى كنيم راضى نخواهد شد . گفت : به خدا سوگند ما را توان و ياراى جنگ با ايشان نيست . من خود ميان مردم به پا خاستم و خدا را سپاس گفتم و افزودم كه اى مردم يمن هر كس در اطاعت ما و بيعت امير المومنين عليه السلام باقى است پيش من بيايد ، پيش من . گروهى از مردم پاسخ مثبت دادند . من با آنان پيش رفتم و جنگ سستى كردم ، زيرا مردم از گرد من پراكنده شدند و من برگشتم . گويد : سپس بسر از صنعاء بيرون آمد و به جيشان رفت مردم آن شهر از