تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
مردى از مردم شام بر او شمشير زد كه شمشيرش شكست و آن مرد سالم ماند . شاميان به يكديگر گفتند : شمشيرهاى خود را در آفتاب بگيريد تا گرم و نرم شود ، و آنان شمشيرها را كشيدند . و منيع باهلى همين كه برق شمشيرها را ديد با برافراشتن جامهء خود علامت داد . آنان گفتند : اين سوار را خبرى است و از كشتن آنان خوددارى كردند . در اين هنگام شتر منيع از حركت ماند ، او از آن پياده شد و دوان دوان با پاى پياده خود را رساند و نامه را به آنان داد و شيعيان همه آزاد شدند . مردى را كه براى كشتن پيش آورده بودند و شمشير شكسته شده بود برادر منيع بود . ابراهيم ثقفى همچنين مى گويد : على بن مجاهد از ابن اسحاق نقل مىكند كه چون به مردم مكه خبر رسيد كه بسر چگونه رفتار كرده است از او ترسيدند و گريختند . دو پسر عبيد الله بن عباس هم كه نامشان سليمان و داود و خردسال بودند و مادرشان جويرية دختر خالد بن قرظ كنانى و كنيه‌اش ام حكيم بود و هم پيمان بنى زهره بودند با مردم مكه بيرون آمدند . قضا را كنار چاه ميمون بن حضرمى - برادر علاء بن حضرمى - آن دو كودك را گم كردند و بسر بر آن دو دست يافت و هر دو را سر بريد و مادرشان اين ابيات را سرود : « آى چه كسى از دو پسر من كه همچون دو مرواريد از صدف جدا مانده‌اند خبر دارد آى چه كسى از دو پسر من كه دل و گوش من بودند خبر دارد و دل من از دست شده است . . . » و روايت شده است كه نام آن دو قثم و عبد الرحمان بوده است و در سرزمين سكونت داييهاى خود از بنى كنانة گم شده‌اند و هم گفته شده است كه بسر اين دو كودك را در يمن و كنار دروازهء صنعاء كشته است . عبد الملك بن نوفل بن مساحق از قول پدرش نقل مىكند كه چون بسر وارد طايف شد و مغيره با او گفتگو كرد به مغيره گفت : تو به من راست گفتى و خيرخواهى كردى ، و شبى را در طايف گذراند و از آن بيرون آمد و مغيره ساعتى او را بدرقه كرد و سپس با او توديع كرد و بازگشت و چون كنار قبيلهء بنى كنانه رسيد كه دو پسر عبيد الله بن عباس و مادرشان آنجا بودند ، آن دو پسر را خواست ، مردى از بنى كنانة - كه پدرشان آن دو را به او سپرده بود - به خانهء خود رفت و در حالى كه شمشير به دست داشت بيرون آمد . بسر به او گفت : مادرت به سوگت بنشيند به خدا سوگند ما ما اراده نكرده‌ايم ترا بكشيم ، چرا خود را براى كشته شدن عرضه مى دارى گفت :