و چون نزديك سرزمين كاهن رسيدند حال هند دگرگون شد و رنگ از چهرهاش پريد پدرش كه چنين ديد گفت : مى بينم در چه حالى و گويا كار ناخوشى كردهاى اى كاش اين موضوع را پيش از حركت ما و مشهور شدن پيش مردم گفته بودى .
هند گفت : پدر جان اين حال كه در من مى بينى به سبب گناه و كار زشتى كه مرتكب شده باشم نيست ، ولى اين را مى دانم كه شما پيش انسانى مى رويد كه ممكن است خطا كند يا درست بگويد و در امان نيستم كه به من لكه و مهرى بزند كه ننگ آن نزد زنان مكه بر من باقى بماند . عتبه گفت : من پيش از سؤال از او ، او را خواهم آزمود . عتبه در اين هنگام صفيرى زد و يكى از اسبهاى خود را پيش خواند ، اسب پيش آمد ، عتبه دانه گندمى را در سوراخ آلت اسب نهاد و آن را با پارچهيى بست و رهايش كرد .
و چون پيش كاهن رسيدند ايشان را گرامى داشت و شترى براى آنان كشت . عتبه گفت : ما براى كارى پيش تو آمدهايم و براى اينكه ترا بيازمايم چيزى را پنهان كردهام ، بنگر و بگو چيست گفت : ميوهيى است بر سر آلتى . عتبه گفت : روشن تر از اين بگو كاهن گفت : دانه گندمى بر آلت اسبى است . عتبه گفت : راست گفتى و اينك در كار اين زنان بنگر . كاهن به هر يك از ايشان نزديك مى شد و مى گفت برخيز و چون پيش هند رسيد بر شانهاش زد و گفت : برخيز كه نه زناكارى و نه دلالهء محبت و همانا كه پادشاهى به نام معاويه خواهى زاييد . در اين هنگام فاكه برجست و دست هند را گرفت و گفت : برخيز و به خانهء خويش باز آى . هند دست خود را از ميان دست او بيرون كشيد و گفت : از من دور شو كه به خدا سوگند آن پادشاه از تو به وجود نخواهد آمد و از كس ديگرى خواهد بود و سپس ابو سفيان بن حرب با هند ازدواج كرد . معاويه چهل و دو سال عهدهدار امارت و ولايت بود ، بيست و دو سال عهدهدار امارت شام بود ، يعنى از هنگامى كه برادرش يزيد بن ابى سفيان در سال پنجم خلافت عمر درگذشت تا هنگام شهادت امير المومنين على عليه السلام به سال چهلم هجرت ، و پس از آن هم بيست سال عهدهدار خلافت بود تا در سال شصت هجرت درگذشت .
هنگامى كه معاويه پسر بچهيى بود و با ديگر كودكان بازى مى كرد كسى از كنار او گذشت و گفت : گمان مى كنم اين پسر بچه به زودى بر قوم خود سرورى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 170
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٧٠