همان بزرگوارى است كه خداوند به بركت وجودش آتشهاى زمين را خاموش كرد و شرارههاى آن را فرو نشاند و سران و سالارهاى كفر را ريشه كن ساخت و كژى آن را با او راست كرد ، امام هدايت و پيامبر برگزيده بود ، درود خداوند بر او و خاندانش باد .
و همانا آنچه را كه به آن مأمور بود نيكو به انجام رساند و پيامهاى پروردگار خويش را تبليغ كرد و رساند و خداوند به بركت وجود او ميان مردم را اصلاح فرمود و راهها را ايمن ساخت و خونها را محفوظ بداشت و ميان دلهايى كه نسبت به يكديگر كينههاى ژرف داشتند الفت داد ، تا آنگاه كه مرگ او فرا رسيد و خداوند او را در كمال ستودگى به پيشگاه خود فرا گرفت . سپس مردم ابو بكر را به خلافت برگزيدند و او به اندازهء توان كوشيد و سپس ابو بكر عمر را به خلافت برگزيد ، او هم به اندازهء توان خود كوشيد و سپس مردم عثمان را به خلافت برگزيدند . او به شما دست يازيد و دشنام داد و شما به او دشنام مى داديد تا كارش آن چنان شد كه شد .
آنگاه پيش من آمديد كه با من بيعت كنيد ، گفتم : مرا نيازى به خلافت نيست و به خانهء خود رفتم . آمديد و مرا از خانه بيرون آوريد . من دست خويش را جمع كردم و شما آن را گشوديد و براى بيعت چنان بر من ازدحام كرديد و هجوم آورديد كه پنداشتم قاتل من خواهيد بود و برخى از شما قاتل برخى ديگر . با من بيعت كرديد و من از آن شاد و خرم نبودم .
و خداوند سبحان مىداند كه من حكومت ميان امت محمد ( ص ) را خوش نمى داشتم كه خود از او شنيدم مى فرمود : « هيچ والى عهدهدار كارى از امت من نمى شود مگر اينكه روز قيامت در حالى كه دستهايش بر گردنش بسته است او را پيش مردم مى آورند و به كارنامهاش رسيدگى مىشود ، اگر عادل بوده باشد رهايى مى يابد و اگر ستمگر بوده باشد زبون و هلاك مىشود . » سرانجام سران شما هم بر من جمع شدند و طلحه و زبير با من بيعت كردند و حال آنكه آثار مكر و فريب را در چهرهشان و پيمان گسلى را در چشمهايشان مى ديدم . سپس آن دو براى عمره گزاردن از من اجازه خواستند و به آن دو گفتم كه قصدشان عمره گزاردن نيست . به مكه رفتند عايشه را به سبكى كشيدند و او را گول زدند و فرزندان آزاد شدگان از بردگى با آن دو همراه شدند و به بصره رفتند و مسلمانان را در آن شهر كشتند و گناه بزرگ انجام دادند . و چه جاى شگفتى است كه آن دو در فرمانبردارى از ابو بكر و عمر پايدارى كردند و نسبت به من ستم روا داشتند و آن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٢