محمد بن حبيب مى گويد : اسلام خاندان وليعه ضعيف بوده و پيامبر ( ص ) اين موضوع را مى دانسته است و هنگامى كه پيامبر ( ص ) در حجة الوداع بودند چون به دهانهء دره رسيدند اسامة بن زيد براى بول كردن رفت . پيامبر ( ص ) منتظر ماند تا اسامه كه سياه پوست و داراى بينى پهن بود باز گردد . بنى وليعه اعتراض كردند كه اين مرد حبشى ما را معطل كرده است و ارتداد در جان آنان ريشه داشت .
ابو جعفر محمد بن جرير [ طبرى ] مى گويد : ابو بكر هم زياد بن لبيد را همچنان بر حكومت حضر موت باقى گذاشت و به او فرمان داد از مردم بيعت بگيرد و زكات آنان را دريافت كند . مردم حضر موت همگان با او بيعت كردند ، جز خاندان وليعه ، و چون زياد براى گرفتن زكات از طايفهء عمرو بن معاويه بيرون آمد ، ماده شتر پر شير و گرانبهايى را كه نامش شذرة و از جوانى به نام شيطان بن حجر بود براى زكات انتخاب كرد . آن جوان زياد را از آن كار باز داشت و گفت : شتر ديگرى را بگير . زياد نپذيرفت و در اين مورد لجبازى كرد . شيطان از برادرش عداء بن حجر استمداد كرد . او هم به زياد گفت : اين شتر را رها كن و شترى ديگر برگزين . زياد نپذيرفت ، آن دو جوان هم ايستادگى كردند زياد بيشتر لج كرد و به آن دو گفت : كارى مكنيد كه مبادا ناقه شذره براى شما به شومى و نحوست بسوس باشد . در اين هنگام آن دو جوان بانگ برداشتند كه اى قبيله عمرو آيا بايد بر شما ستم شود و آيا زبون مىشويد خوار و زبون كسى است كه او در خانهاش خورده و نابود شود . و سپس مسروق بن معدى كرب را ندا دادند و از او يارى خواستند ، مسروق هم به زياد گفت اين شتر را رها كن ، نپذيرفت و مسروق اين سه مصراع را سرود و خواند : « اين شتر را پير مردى كه موهاى گونههايش سپيد شده و آن سپيدى بر چهرهاش
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٤٢