تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
آنان سخنانى گفتند كه لازمهء آن تهييج مردم و قيام بود . عباس ، كه خدايش از او خشنود باد ، گفت : سخنان شما را شنيديم و چنين نيست كه به سبب اندك بودن ياران خود از شما يارى بخواهيم و چنين هم نيست كه به سبب بدگمانى آراى شما را رها كنيم ما را مهلت دهيد تا بينديشيم ، اگر براى ما راه بيرون شدن از گناه فراهم شد ، حق ميان ما و ايشان بانگ بر خواهد داشت ، بانگى چون زمين سخت و دشوار ، و در آن صورت دستهايى را براى رسيدن به مجد و بزرگى فرا خواهيم گشود كه تا رسيدن به هدف آنها را جمع نخواهيم كرد ، و اگر چنان باشد كه به گناه در افتيم خوددارى خواهيم كرد و اين خوددارى هم به سبب كمى شمار و كمى قدرت نخواهد بود . به خدا سوگند اگر نه اين است كه اسلام مانع از هر گونه غافلگيرى است ، چنان سنگهاى بزرگ را بر هم فرو مى ريختم كه صداى برخورد و ريزش آن از جايگاههاى بلند به گوش رسد . در اين هنگام على ( ع ) كه جامه بر خود پيچيده بود ، آن را گشود و چنين فرمود : صبر اصل بردبارى است و پرهيزگارى دين است و محمد ( ص ) حجت است و راه راه راست و مستقيم است ، اى مردم امواج فتنه‌ها را با كشتيهاى نجات بشكافيد . . . تا آخر خطبه ، سپس برخاست و به خانهء خويش رفت و مردم پراكنده شدند . براء بن عازب مى گويد : همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر ( ص ) رحلت فرمود ، ترسيدم كه قريش با همدستى يكديگر خلافت را از آنان بربايند ، و نوعى نگرانى اشخاص شتابزده در خود احساس مى كردم و در اندرون و دل خويش اندوهى بزرگ از مرگ رسول خدا داشتم . در آن هنگام پيش بنى هاشم كه درون حجره و كنار جسد مطهر بودند آمد و شد مى كردم و چهرهء سران قريش را هم زير نظر داشتم . در همين حال متوجه شدم كه عمر و ابو بكر نيستند ، و كسى گفت : آنان در سقيفه بنى ساعده‌اند و كس ديگرى گفت : با ابو بكر بيعت شد ، چيزى نگذشت كه ديدم همراه عمر و ابو عبيدة و گروهى از اصحاب سقيفه كه ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هيچكس نمى گذشتند مگر اينكه او را مى گفتند و دستش را مى كشيدند و بر دست ابو بكر مى نهادند كه بيعت كند و نسبت به همگان چه مى خواستند و چه نمى خواستند چنين مى كردند . عقل از سرم پريد و دوان دوان بيرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر