كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره ترا از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهدهدار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت . على عليه السلام فرمود : همانا مى دانم كه آنان به زودى عثمان را خليفه خواهند كرد و او مرتكب بدعتها و كارهاى تازه خواهد شد و اگر زنده باشد به او خواهم گفت و اگر عثمان كشته شود يا بميرد ، بنى اميه خلافت را ميان خود دست به دست خواهند برد ، و اگر زنده بمانم مرا چنان ببينند كه خوشايندشان نباشد و سپس دو بيت شعر به تمثل خواند .
در اين هنگام على عليه السلام برگشت و ابو طلحهء انصارى را ديد و حضور او را خوش نداشت . ابو طلحه گفت : اى ابو الحسن نزاع و ستيزى نيست . و چون عمر درگذشت و به خاك سپرده شد ، آنان براى مشورت خلوت كردند و ابو طلحه هم بر در خانه ايستاد و مانع از آمد و شد اشخاص مى شد . در اين هنگام عمرو بن - عاص و مغيرة بن شعبه آمدند و كنار در نشستند . سعد بن وقاص به آن دو ريگ زد و آن دو را بلند كرد و گفت : مقصود شما اين است كه مدعى شويد ما هم از اصحاب شورى بوديم و در آن حضور داشتيم .
اعضاى شورى در كار خلافت هم چشمى كردند و سخن بسيار گفته شد . ابو طلحه گفت : من از اينكه پذيرفتن خلافت را رد كنيد بيم داشتم ، نه از اينكه درباره آن با يكديگر هم چشمى كنيد و همانا سوگند به كسى كه جان عمر را گرفت من هيچ مهلتى بيشتر از همان سه روز به شما نمى دهم ، هر چه مى خواهيد زودتر انجام دهيد [ طبرى ] گويد : آنگاه عبد الرحمان بن عوف به پسر عموى خود سعد بن ابى وقاص گفت : من خلافت را خوش نمى دارم و هم اكنون خويشتن را از آن خلع مى كنم و كنار مى روم ، زيرا ديشب در خواب ديدم در باغى سر سبز و خرم و پر علف هستم ، در اين هنگام شتر نرى ، كه هرگز بهتر از آن نديده بودم ، وارد آن باغ شد و شتابان همچون تير درگذشت و به هيچ چيزى از باغ توجه نكرد و بدون درنگ از آن بيرون رفت ، سپس شترى وارد باغ شد و گام از پى آن شتر برداشت و از باغ بيرون رفت ، سپس شتر نر زيبايى در حالى كه لگام خويش را مى كشيد در آمد و همچون آن دو عبور كرد ، سپس شتر چهارمى در آن باغ در آمد ، او در علفهاى باغ در افتاد و شروع به چريدن و جويدن علفها كرد ، و به خدا سوگند نمى خواهم من آن شتر چهارمى باشم و هيچكس نمى تواند بر جاى ابو بكر و عمر بنشيند و مردم از او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٩٠