تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
عمر زخمى شد به او گفتند : اى امير المومنين چه خوب بود كسى را به جانشينى خود مى گماشتى . گفت : چه كسى را خليفه و جانشين خود كنم اگر ابو عبيدة بن جراح زنده مى بود او را خليفه مى كردم و اگر خداى من در آن باره مى پرسيد ، مى گفتم شنيدم پيامبرت مى فرمود ابو عبيده امين اين ملت است ، و اگر سالم ، وابسته و آزاد كرده ابو حذيفه ، زنده بود او را خليفه مى كردم و اگر پروردگارم در آن باره از من مى پرسيد ، مى گفتم شنيدم پيامبرت مى فرمود : « همانا كه سالم خدا را بسيار دوست مى دارد » . در اين هنگام مردى به عمر گفت : عبد الله بن عمر را به خلافت بگمار . گفت : خدايت بكشد كه از اين سخن خود ، خدا را منظور نداشتى . واى بر تو چگونه مردى را به خلافت بگمارم كه از طلاق دادن زن خود ناتوان است ديگر براى عمر آرزو و دلبستگى به خلافت شما نيست . شيفتهء آن نبودم كه اكنون براى يكى از افراد خاندان خويش بخواهم . اگر خير بود كه بهرهء خود را از آن برديم و اگر شر بود از ما گذشت و براى خاندان عمر همين بس است كه از يك تن در اين مورد حساب كشند و از همو دربارهء كار امت محمد ( ص ) پرسيده شود . مردم از پيش عمر رفتند و بازگشتند و گفتند : چه خوب است عهدى و وصيتى كنى . گفت : پس از آن سخنان كه با شما گفتم ، تصميم گرفتم مردى را بر شما بگمارم كه از همه بهتر مىتواند شما را به راه حق هدايت كند و ببرد - و به على ( ع ) اشاره كرد - آنگاه از خود بى خود شدم و چنان ديدم كه مردى به باغى در آمد و شروع به چيدن تمام ميوه‌هاى تازه و رسيده كرد و آنها را زير دامن خويش جمع كرد ، و دانستم كه خداوند فرمان خويش را اجرا خواهد كرد و ترسيدم كه در زندگى و پس از مرگ بار آن را بر دوش كشم . اكنون بر شماست كه ملازم اين گروه باشيد كه پيامبر ( ص ) فرموده است آنان اهل بهشتند و سپس پنج تن را نام برد و آنان على و عثمان و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير بودند . گويد : در اين مجلس سخنى از طلحه به ميان نياورد و در آن هنگام طلحه هم در مدينه نبود . سپس عمر به ايشان گفت : برخيزيد و كنار حجرهء عايشه بنشينيد و مشورت كنيد ، و سر خود را بر بالين نهاد و زخمش شروع به خونريزى كرد . عباس به على گفت : با آنان مرو و خود را برتر از ايشان قرار بده . فرمود : مخالفت را دوست نمى دارم . عباس گفت : در اين صورت چيزى را كه خوش نمى دارى خواهى ديد . آنان وارد