تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المنطق ( ويليه حدود المنطق لابن بهريز ) — صفحة ديباچه 13

مساهمون:

صديباچه ١٣
مىآيد . فلسفه است كه دربارهء خود مىگويد : ميوه‌هاى من از زر ناب بيشتر مىارزد وآنچه از من برخاسته مىشود از سيم گزيده برتر است ( أمثال سليمان 8 : 18 ) اين ميوه‌ها همان بهى ونيرومندى وتوانايى وقلمرو وفرمانروايى وپادشاهى ودادگرى وآيين يا قانون است . كوتاه سخن هر چه كه در جهان نيك است از روى خرد آفريده شده وگردانده مىشود ، همچنان كه چشم جان كه از خويشتن نابينا است ونيروى ديدن چيزها را ندارد تنها از همان خرد روشن وآشكار مىگردد . خرد از هزاران چشم گوشتمند ارجمندتر است زيرا تنها اوست كه چشم راستين است كه همهء چيزها را مىبيند چون با راستى ودرستى كه در همهء چيزها است پيوستگى دارد . درست بگويم همچنان كه چشم تن با وابستگى با پرتو بيرونى از نيروى ديدار برخوردار است ، چشم جان هم با پيوستگى با پرتو درونى بخردانه ودريافتنى كه در هر چيزى هست پرتوى ودرخششى را كه در هر چيزى هست مىبيند . همچنان كه آنان كه چشم‌شان از پذيرفتن پرتو ديدنى رنج مىبرد يا آنكه هيچ نمىبينند يا كمتر چيزى را مىبينند ، همچنين آنان كه چشم جان‌شان با نور خرد هيچ خوى نگرفته است يا هيچ نمىبينند يا اندكى را در مىيابند . پس درست گفت آن فيلسوف كه خردمند چشمان خود را در سرش دارد ولى ديوانه در تاريكى راه مىرود ( كتاب جامعه 2 : 14 ) . براي گريز أزين تاريكىهاى ناخجسته وديدن اين پرتو والا بسيارى از پيشينيان از سراسر زندگى خويش درگذشتند . چه آنها دريافتند كه زندگى جان بسى برتر است از هر كوششى . مردمى درست بگويم از جان وتن آميخته شده است . وجان به همان اندازه از تن برتر است كه هستى عقلي از هستى نامعقول ، وجاندار ارزنده‌تر از آنكه زندگى ندارد ، زيرا مردم با جان زنده گويا است . پس پرورش