و بدانچه نزد من است علاقمندند دوست دارم !
اى يعقوب ! من يوسف و برادرش را و آنچه از مال و گوشت و خونت را از دست دادهاى به تو باز مىگردانم و نيز چشمت را به تو باز مىگردانم و كمرت را راست مىكنم و پس شادمان و چشم روشن باش ! و آنچه نسبت به تو كردم به خاطر ادب كردنت بود و ادب مرا پذيرا باش !
امام عليه السلام فرمود : « فرزندان يعقوب نامهء او را به مصر بردند تا در كاخ سلطنت بر يوسف وارد شدند ،
« قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا »
« 1 »
اين نامهء پدر ما يعقوب دربارهء برادرمان بنيامين به شماست كه درخواست آزادى او را نموده و اين كه بر وى از اين بابت منّت گذارى .
يوسف نامهء يعقوب را دريافت كرد و آن را بوسيد و بر روى چشمانش گذاشت و گريست و ناليد به حدّى كه اشگهايش روى پيراهنى كه بر تن داشت جارى شد . سپس رو به ايشان كرد و گفت :
« هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ
من قبل » و پس از وى با برادرش چه كرديد ؟
« قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا . . . »
« 2 » ،
« قالُوا : تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا »
« 3 »
هامش
( 1 ) - يوسف / 88 : ( هنگامى كه بر يوسف وارد شدند ) گفتند : اى عزيز ! ما و خاندان ما را قحطى و بلا فرا گرفته است و تنها متاع بى ارزشى همراه آوردهايم ، پيمانهء ما را كامل و بر ما تصدّق كن !
( 2 ) - يوسف / 89 و 90 : گفت : هيچ مىدانيد شما در هنگامى كه نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد ؟ ! گفتند : آيا خود يوسف هستى ؟ گفت : آرى منم يوسف ! و اين برادرم ( بنيامين ) است . خداوند بر ما منّت گذارده ( هر كس تقوا پيشه كند و شكيبائى داشته باشد - خداوند او را پاداش دهد ) .
( 3 ) - همان / 91 : گفتند : به خدا سوگند ، خداوند تو را بر ما مقدم داشته است .