سجدهء شكر گذارد و بينائيش بر او بازگشت و كمرش راست شد و به فرزندانش گفت : همين امروز همگىتان به طرف يوسف حركت كنيد !
آنها به همراه يعقوب و خالهء يوسف ( ياميل ) به جانب يوسف حركت كردند ، با خوشحالى و شادمانى به سرعت مىرفتند ، در نه روز به مصر رسيدند . » . « 1 »
23 - از ابوبصير به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است ، فرمود : « در نه روز كه به جانب مصر حركت كردند همين كه بر يوسف در كاخ سلطنتى وارد شدند ، يوسف دست به گردن پدر انداخت ، او را بوسيد و گريه كرد او را و خالهاش را روى تخت پادشاهى برد سپس وارد منزلش شد ، خود را روغن و سرمه زد و لباس عزّت و پادشاهى بر تن كرد سپس به نزد ايشان رفت ، همين كه او را ديدند ، جهت گرامىداشت او و سپاسگزارى براى خدا همگى به سجده افتادند ، اينجا بود كه يوسف گفت :
« يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ
. . .
بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي »
« 2 »
.
امام عليه السلام فرمود : « يوسف در تمام آن مدّت بيست سال روغن و سرمه نمىكشيد و عطر استعمال نمىكرد و نمىخنديد و با زنان تماسى نمىگرفت تا اين كه خداوند براى يعقوب پراكندگى آنها را گردآورد و بين او ( يوسف ) را با يعقوب و برادرانش جمع كرد . » . « 3 »
24 - از محمّدبن مسلم نقل كرده است ، مىگويد : به امام باقر عليه السلام گفتم :
پس از آن كه خداوند آنها را يك جا جمع كرد چند سال يعقوب با يوسف در
هامش
( 1 ) - تفسير عيّاشى : 2 / 196 .
( 2 ) - يوسف / 100 : پدرجان ! اين همان تأويل خوابى است كه از قبل ديدم ! . . پس از آن كه شيطان بين من و برادرانم فسادانگيزى كرد .
( 3 ) - تفسير عيّاشى : 2 / 197 .