شد و حالش دگرگون گشت .
امام عليه السلام فرمود : يعقوب پيوسته براى خانوادهاش هر سال دو بار زمستان و تابستان گندم تهيّه مىكرد ، چند تن از فرزندانش را با سرمايهء اندكى با همراهانى به مصر فرستاد ، رفتند همين كه بر يوسف وارد شدند . و اين ماجرا پس از آن بود كه عزيز مصر سرپرست آنجا شده بود ، يوسف آنها را شناخت ولى برادران او را به دليل هيبت سلطنت و عزّتش نشناختند . از اين رو به ايشان گفت : پيش از ديگر همراهان سرمايهتان را بياوريد ! و به جوانهاى خودش دستور داد : به اينها هر چه زودتر پيمانه شان را بدهيد و كامل بدهيد ! و چون فارغ شديد ، اين سرمايه را ( مبلغى كه دادهاند ) داخل بارهايشان بگذاريد و مبادا از اين كارتان آنها را آگاه سازيد ! آنها هم چنان كردند .
سپس يوسف به ايشان گفت : شنيدهام كه شما دو برادر پدرى داشتيد ، آنها چه شدند ؟
گفتند : برادر بزرگتر آن دو را گرگ خورد و امّا كوچكى را چون خيلى به او علاقمند و دلبسته است نزد پدرش گذاشتيم .
يوسف گفت : دوست دارم - وقتى كه مىآييد آذوقه بخريد - او را هم نزد من بياوريد !
« فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ * قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ »
« 1 »
.
« 2 »
هامش
( 1 ) - يوسف / 60 : اگر آن برادر را نزد من نياوريد ، نه پيمانه غلّه را نزد من داريد و نه به من نزديك شويد ! گفتند : ما با پدرش گفتگو مىكنيم ( موافقت او را جلب مىكنيم ) ما اين كار را خواهيم كرد .
( 2 ) - تفسير عيّاشى : 2 / 181 .