است كه او نيامده است و به زودى خواهد آمد ! » . پس من در حالى كه در دلم از آنچه شنيدم دلهرهء زيادى بود ، رفتم تا به آن كوه رسيدم ، بالاى كوه به آن غارى رفتم كه تعريف كرده بود و از آن دو صندوق به وزن دو نفر بيرون كردم ، تا اين كه خدمت امام باقر عليه السلام آوردم .
فرمود : « سليمان ! اگر تا فردا بمانى ، امر عجيبى را از مظالم فراوانى كه از مردم سر زده در مدينه خواهى ديد ! » .
همين كه صبح شد ، امام باقر عليه السلام دست ما را گرفت و به همراه آن حضرت نزد والى مدينه رفتيم در حالى كه يكى از مال باختهها با افراد بىگناهى وارد شد و گفت : اينها اموال را دزديدهاند و والى نيز از آنها شروع به بازجويى كرد ! پس امام باقر عليه السلام به وى گفت : « اينها بىگناهند ، اموال دزدى نزد ايشان نيست بلكه نزد من است ! » .
سپس به آن مرد فرمود : « چه چيز از تو را بردهاند ؟ »
گفت : صندوقى كه در آن چنين و چنان بود . و چيزهايى را ادّعا كرد كه مال او نبود و دزدى نشده بود .
پس امام باقر عليه السلام فرمود : « چرا دروغ مىگويى ؟ »
او گفت : آيا شما بهتر از من مىدانيد ؟ والى خواست كه به او حمله ببرد ! امام باقر عليه السلام دست او را گرفت ، سپس به غلام فرمود : « آن صندوق چنين و چنان را بياور ! » صندوق را آورد ، سپس به والى گفت : « اگر او بيشتر از اين را ادّعا كند تمام آنچه را كه ادّعا كرده است دروغ گفته و نزد من صندوق ديگرى متعلّق به مرد ديگرى است و او تا چند روز ديگر نزد شما مىآيد مردى از اهل بربر است . وقتى كه آمد او را نزد من راهنمايى كنيد كه صندوق او پيش من است . و امّا اين دو نفر دزد را من از اينجا نمىروم
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 353
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٥٣