تا دستشان را ببرى ! پس آن دزدان را آوردند ، آنها معتقد بودند كه بر اساس گفتهء امام باقر عليه السلام دستشان را نمىبرند يكى از آنها گفت : چرا دست ما را مىبريد در حالى كه ما اقرار نكردهايم ؟ والى گفت : واى بر شما كسى دربارهء شما شهادت مىدهد كه اگر دربارهء تمام مردم مدينه شهادت دهد شهادت او را من مىپذيرم !
همين كه دست آنها را بريدند ، يكى از آنها گفت : به خدا سوگند اى ابوجعفر ! به حق دست ما را بريدند و ما را خرسند نمىكرد كه خداى عزّوجلّ توبهء مرا به دست ديگرى اجرا مىكرد ، به راستى كه مرا آن ( توفيقى ) است كه مدينه به آن دست يافته است و البته كه من مىدانم شما ( خود ) علم غيب ندارى ولى به شما اهل بيت فرشتگان نازل مىشوند و شما معدن رحمتيد .
امام باقر عليه السلام با شنيدن سخنان وى به حال او دلش سوخت و فرمود :
« تو عاقبت بخيرى » سپس رو به والى و گروهى از مردم كرد و فرمود :
« به خدا سوگند كه او را بيست سال زودتر به بهشت فرستادم »
سليمان بن خالد رو به ابوحمزه كرد و گفت : اى ابوحمزه ، دليل و برهانى شگفت آميزتر از اين را ديدهاى ؟ ابوحمزه مىگويد : شگفتى در مورد ديگر ؛ به خدا كه سه روز بيشتر نمانديم كه آن مرد بربرى نزد والى آمد و ماجراى خودش را براى او نقل كرد ، والى او را نزد ابوجعفر عليه السلام راهنمايى كرد ، ابوجعفر عليه السلام فرمود : « آيا تو را خبر ندهم كه داخل صندوق تو چه بود پيش از آن كه تو بگويى ؟ » بربرى گفت : اگر تو از محتواى صندوق خبر دهى مىفهمم كه تو امامى هستى كه خداوند طاعت تو را واجب كرده است .
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 354
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٥٤