خصومت من با محمّدبن علىّ عليهما السلام دنباله دارد ، من از او بدگويى مىكنم و او را مىآزارم چرا كه او به حق من تجاوز مىكند ! از اين رو وى با پدرم دشمنى ورزيده و گفت : بين من و تو قاضى حكم كند !
گفت : نزد قاضى برويم ! همين كه پدرم را بيرون برد ، پدرم گفت : يا زيد ! همراه تو يك چاقويى است كه پنهان كردهاى ، آيا قبول دارى اگر اين چاقويى را كه از من پنهان كردهاى به زبان بيايد و بگويد كه من به اين حق از تو سزاوارترم ، تو از من دست بردارى ؟ زيد گفت : آرى و در آن باره سوگند ياد كرد .
پس پدرم به آن چاقو گفت : اى چاقو ! به اذن خداى تعالى به زبان بيا ! چاقو از دست زيدبن حسن به روى زمين جست سپس گفت : اى زيد تو ظالمى و محمّدبن على از تو به اين حق سزاوارتر و شايستهتر است ! اگر هر آينه خوددارى نكنى تو را خواهم كشت .
زيد با شنيدن اين سخنان به رو افتاد و غش كرد ، پس پدرم دست او را گرفت و بلند كرد سپس فرمود : يا زيد ! اگر اين سنگ كه ما روى آن هستيم به زبان بيايد ، قبول مىكنى ؟
زيد گفت : آرى و بر اين اساس سوگند خورد . سنگ از پشت سر زيد به شدّت تكان خورد به طورى كه نزديك بود بشكافد ، ولى از جايى كه پدرم بود تكان نخورد ، سپس گفت : يا زيد ! تو ستمگرى ، محمّد از تو به اين امر شايستهتر است ! پس زيد افتاد و بى هوش شد . پدرم دست او را گرفت و بلند كرد .
فرمود : يا زيد ! اگر اين درخت به زبان آيد ، دست بر مىدارى ؟ زيد گفت : آرى . پس پدرم آن درخت را فرا خواند ، درخت در حالى كه زمين را
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 99
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٩٩