لبخندى زد و فرمود : « اين طاغوت ( مروانى ) به دنبال تو فرستاد و با تو خلوت كرد و گفت : با عموهاى نادانت ديدار كن و به آنها چنين و چنان بگو ! »
چنان ماجرا را فرمود كه گويى در آن مجلس حضور داشته است ! « 1 »
8 - همو به اسناد خود از امام صادق عليه السلام نقل كرده است ، مىگويد :
زيدبن حسن با پدرم دربارهء ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اختلاف داشت و مىگفت : من از فرزندان امام حسن عليه السلام هستم و بدان سزاوارترم ، چرا كه من از اولاد بزرگترين فرزند او هستم ، بنابراين ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را با من تقسيم كن و آن را به من بده ! و پدرم خوددارى مىكرد . تا اين كه دعوا را نزد قاضى بردند و به همراه وى زيدبن على عليه السلام نيز نزد قاضى رفت و آمد مىكرد . در آن ميان كه آنها در حال اختلاف بودند ، روزى زيدبن حسن به زيدبن على گفت : ساكت باش اى فرزند زن سنديه ! ( مادر زيدبن على امّولد و از اهل سند بود - م . )
زيدبن علىّ با شنيدن اين سخن گفت : اف به خصومتى كه در آن نام مادران برده شود ! به خدا سوگند كه تا زندهام هرگز با تو سخنى گويا بر زبان نخواهم آورد ! و نزد پدرم بازگشت ، و گفت : برادر ! به خاطر اعتمادى كه به تو داشتم سوگندى را ياد كردم و دانستم كه تو مرا مُلزم نخواهى كرد ؛ سوگند خوردم كه با زيدبن حسن سخن نگويم و با او نستيزم و آنچه بين ايشان اتفاق افتاده بود براى پدرم نقل كرد و پدرم او را معاف داشت . ولى اين ماجرا را زيدبن حسن غنيمت شمرد و گفت : اختلاف و
هامش
( 1 ) - ثاقب المناقب : ص 386 .