بزن ! » .
داوود مىگويد : رفتم ، يك طرف سكو ايستادم ، همين كه بيرون آمدند ، يكى يكى آنها را به نام و نام پدر و نام مادرشان اسم بردم ، تعجب كردند ، گفتم : صاحبتان را دريابيد ! آنها با من آمدند و آنها را بر ابوجعفر عليه السلام وارد كردم ، امام عليه السلام رو به ايشان كرد و فرمود : « اى بزرگان خراسان ! شما به كجا مىرويد ؟ ! اوصياى محمّد صلى الله عليه و آله و سلم در پيشگاه خداوند گرامىتر از آنند كه شناخت آنها از روى چنان نشانهاى باشد ! »
سپس رو به ابوعبداللَّه ( امام صادق ) كرد و فرمود : « پسرم ! بزرگترين انگشترى مرا بياور ! » امام صادق عليه السلام انگشترى را كه نگينش از عقيق بود ، آورد و جلوى امام عليه السلام گذاشت او لبانش را حركت داد و انگشترى را برداشت و آن را گشود ، زره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و عمامه و عصايش از ميان آن افتاد ، امام عليه السلام زره را به تن كرد و عمامه را به سر گذاشت و عصا را به دست گرفت . سپس در حالى كه زره را بر تن داشت تكانى خورد و زره جمع شد . دوباره تكان خورد ، زره را چند زراع و يا بيشتر كشيد . آن گاه عمامه را از سر برداشت و آن را در مقابل خود و همچنين زره و عصا را كنار گذاشت و بعد لبهايش را به كلماتى حركت داد ، آن زره داخل انگشترى ناپديد شد . سپس رو به مردم خراسان كرد و فرمود :
« اگر زره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در نزد پسر عموى ما و عمامه و عصا داخل صندوقى و در نزد ما هم داخل صندوقى بود كه ما بر او فضيلتى نداشتيم ؟
اى مردم خراسان ! هيچ امامى نيست مگر اين كه گنجهاى قارون در اختيار اوست ، اين مالى كه از شما مىگيريم به خاطر دوستى شما و براى
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 96
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٩٦