پاك ساختن سرمايهء شماست ، بنابراين مال را به او ( اشاره به داوود ) بدهيد ! » آنها در حالى از محضر امام عليه السلام بيرون آمدند كه به امامت وى اقرار داشتند . « 1 »
7 - از محمّدبن عمر نخعى نقل كرده است ، مىگويد : مردى از قبيله بنى اسد از شيعيان كه از اصحاب امام باقر عليه السلام بود نقل كرد ، گفت : من همراه عبداللَّهبن معاويه در فارس بودم ، در بين صحبتهاى ما آنها شروع به صحبت كردند ، من ساكت ماندم .
عبداللَّهبن معاويه پرسيد : چرا ساكتى ، حرف نمىزنى ؟ به خدا سوگند كه من نظر تو را مىدانم و تو بر طريق حق روشنى ! سپس گفت : برايت آنچه را كه با دو چشمانم ديده و با دو گوشم از ابوجعفر عليه السلام شنيدهام ، نقل مىكنم .
آن گاه گفت : در مدينه مردى از آل مروان بود ، روزى دنبال من فرستاده بود ، نزد وى رفتم ؛ در حالى كه هيچ كس پيش او نبود ، گفت :
پسر معاويه ! من تو را نطلبيدم مگر به خاطر اعتمادى كه به تو داشتم و مىدانستم كه جز تو كسى اين پيام مرا نمىرساند ؛ دوست دارم كه دو عموى نادانت : محمّدبن علىّ و زيدبن علىّ را ببينى و به آنها بگويى : امير به شما مىگويد كه از آنچه راجع به شما رسيده است خوددارى كنيد و يا مرا به حال خود واگذاريد !
عبداللَّه مىگويد : از نزد وى ( مروانى ) بيرون آمدم و به سراغ ابوجعفر عليه السلام رفتم ، ديدم مىخواهد به مسجد برود ، همين كه نزديك شدم
هامش
( 1 ) - ثاقب المناقب : ص 379 .