همين كار را كرد و آن پيرمرد ضربات خودش را تكرار كرد !
ابوجعفر عليه السلام به پسرش فرمود : « اين همسرت را بگير ! » پس بهترين اهل زمين موسىبن جعفر عليهما السلام از او به دنيا آمد . « 1 »
6 - از داوودبن كثير رقّى نقل كرده است ، مىگويد : روزى خدمت ابوجعفر عليه السلام بودم در حالى كه عبداللَّهبن علىّبن عبداللَّهبن حسن نيز ادّعاى امامت داشت ناگهان يك گروه هفتاد دو نفرى از خراسان آمدند كه همراهشان اموال و هدايايى بود . يكى از آنها گفت : ما از كجا بفهميم كه در بين اينها كدام يك امام و صاحب اين مقام است ؟ !
در اين بين فرستادهاى از جانب عبداللَّهبن علىّبن عبداللَّهبن حسن آمد و گفت : صاحبتان را دريابيد ! آنها نزد وى رفتند و از او پرسيدند : دليل و نشانهء امام چيست ؟ گفت : زره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و انگشترى و عصا و عمامهء آن حضرت است ، و رو به غلامش كرد و گفت : آن صندوق را بياور ! دو غلام از دو طرف صندوقى گرفته ، آوردند و در مقابل او گذاشتند و او صندوق را باز كرد و زرهى را درآورد و پوشيد و عمامهاى را كه به سر گذاشت و عصايى را كه بدان تكيه كرد ، سپس صحبت كرد آنها به يكديگر نگاه كردند و گفتند : فردا ان شاءاللَّه تعالى به خدمت مىرسيم .
داوود مىگويد : ابوجعفر عليه السلام به من فرمود : « به درِ منزل عبداللَّه برو ، و يك طرف سكو ( ى جلوىِ در ) بايست ! طولى نمىكشد كه هفتاد و دو نفر از مردم خراسان بيرون مىآيند ، هر كدام را به نام و نام پدر و مادرش صدا
هامش
( 1 ) - ثاقب المناقب : ص 378 .