پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دستى بر صورت او كشيد ، ديد انصار با يكديگر سخن مىگويند و جعفر و اصحابش را ديد در دريا شنا مىكنند ، در دل ابوبكر همانجا گذشت كه او جادوگر است ! » . « 1 »
11 - از ابوبصير نقل كرده است كه امام باقر عليه السلام فرمود : « همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به دنيا آمد مردى از اهل كتاب ( يهود و نصارا ) به نزد جمعيت قريش آمد كه در بين آنها هشامبن مغيره و وليدبن مغيره و عاصبن هشام و ابووجزةبن ابى عمر و بناميّه و عتبةبن ربيعه بودند ، پرسيد : امشب در بين شما مولودى به دنيا آمده است ؟ گفتند : نه ، گفت :
پس در اين صورت پسربچهاى به نام احمد در فلسطين به دنيا آمده است كه خالى به رنگ ابريشم سياه دارد كه نابودى اهل كتاب و يهود به دست اوست ، و شما اى مردم قريش به خدا كه خطا كرديد .
مردم پراكنده شدند و پرسيدند ، پس به آنها خبر دادند كه براى عبداللَّهبن عبدالمطّلب پسرى به دنيا آمده است ، پس آن مرد را جستند و يافتند و گفتند : درست است ، به خدا سوگند كه در بين ما پسرى به دنيا آمده است . گفت : پيش از آن كه من به شما بگويم ، يا پس از آن ؟ گفتند :
پيش از آن كه به ما بگويى . گفت : پس مرا نزد او ببريد تا او را ببينم ! رفتند تا به نزد مادر آن حضرت كه رسيدند ، گفتند : پسرت را بيار تا او را ببينيم ! گفت : به خدا سوگند كه پسر من افتاد ، نه آن طورى كه كودكان مىافتند ، در حقيقت با دستهايش خود را از زمين باز داشت و سر به طرف آسمان گرفت و به آسمان نگريست ، سپس نورى از او برخاست به
هامش
( 1 ) - كافى : 8 / 262 .