شدند و عدهء زيادى را داخل آن گودالها افكندند تا آنجا كه نوبت به زنى با پسر دو ماههاش رسيد ، به او گفتند : يا بايد از دين خود برگردى و يا اين كه داخل آتش افكنده شوى ! او خواست خودش را در آتش اندازد چون به پسرش نگاه كرد دلش به حال او سوخت پس خداوند متعال آن كودك را به زبان آورد و گفت : اى مادر ! خودت را و مرا در آتش بينداز كه اين در راه خدا ناچيز است . » . « 1 »
4 - از جابربن يزيد جعفى به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است كه فرمود : « عمر ، مردى را فرماندار ناحيهاى از شام كرد و آنجا را فتح كردند و مردم آن جا اسلام آوردند ، پس براى آنها مسجدى ساخت ، مسجد خراب شد ، دوباره ساخت ، باز هم فرو ريخت ، بار سوم ساخت باز ويران شد . پس جريان را به عمر نوشت ، عمر همين كه نامه را خواند ، از اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد : آيا كسى در بين شما در اينباره چيزى مىداند ؟ گفتند : خير . پس به دنبال علىّبن ابى طالب عليه السلام فرستاد و نامه را بر او خواند .
على عليه السلام فرمود : اين مربوط به پيامبرى است كه قوم وى او را تكذيب كرده و او را كشتهاند و در داخل آن مسجد به خاك سپردهاند در حالى كه او آغشته به خونش بوده است . بنابراين به كارگزارت بنويس تا قبر او را بشكافد خواهد ديد كه پيكر او هنوز تازه است . بايد بر او نماز بخواند و او را در فلان جا دفن كند سپس مسجد را بسازد كه سرپا خواهد ايستاد !
عمر همان كار را كرد و بعد آن مسجد را ساختند و استوار ماند .
هامش
( 1 ) - همان : ص 246 .