آغوش فشرد و خالهاش را بالاى تخت برد سپس وارد منزل خود شد و سر و صورتش را روغن زد و لباس سلطنتى را پوشيد ، همين كه چشم حاضران به او افتاد ، براى خدا سجدهء شكر بجا آوردند ، در حالى كه يوسف عليه السلام در آن مدت عطر نزده و با زنى تماس نگرفته بود تا اين كه خداوند او و كسانش را براى يعقوب عليه السلام در يك جا جمع كرد . » . « 1 »
4 - از حنان بن سدير به نقل از پدرش آورده است ، مىگويد : به امام باقر عليه السلام عرض كردم : بفرماييد : موقعى كه يعقوب به فرزندانش گفت :
« برويد از يوسف و برادرش جستجو كنيد ! » « 2 » آيا مىدانست كه او زنده است ، يا نه ؟ فرمود : « آرى » گفتم : پس چگونه بوده است ؟ فرمود : چنين بود كه ملك الموت بر او فرود مىآمد . « 3 »
يعقوب عليه السلام به يوسف عليه السلام گفت : به من بگو : برادرانت با تو چه كردند ؟
گفت : « پدرجان مرا واگذار ! يعقوب گفت : تو را سوگند مىدهم كه ماجرا را براى من نقل كنى !
يوسف عليه السلام گفت : مرا گرفتند و سر چاه نشاندند ، سپس گفتند : پيراهنت را بيرون كن ! من گفتم : شما را به خاطر يعقوب درخواست مىكنم كه پيراهن مرا در نياوريد و بدن مرا برهنه نكنيد ، پس فلانى كارد را بر سر من كشيد و گفت : پيراهنت را درآور ! يعقوب عليه السلام با شنيدن اين جمله نالهاى
هامش
( 1 ) - قصص انبياء : ص 129 .
( 2 ) - سورهء يوسف / 87 .
( 3 ) - در قصص الأنبياء نسخه كتابخانه آيةاللَّه مرعشى قم چنين آمده است : كان يهبط عليه ملك الموت فسأله هل مرّبك روح يوسف ؟ قال : لا . . . ملك الموت بر يعقوب نازل مىشد ، يعقوب پرسيد : آيا به روح يوسف برخورد كردهاى ؟ گفت : نه . . . - م .