يوسف عليه السلام فرمود : غم و اندوه تو دربارهء او چقدر بود ؟ گفت : خدا يازده پسر به من داد نام همهء آنها را از نام وى ( يوسف ) گرفتم . يوسف عليه السلام گفت : مىبينم كه پس از وى تند تند زن گرفتهاى و فرزند انباشته كردهاى ! بنيامين گفت : من پدر صالحى دارم كه به من فرمود : ازدواج كن ، شايد خداوند از ذرّيهء تو روى زمين را به وسيلهء تسبيح گويان سنگين كند ! .
يوسف عليه السلام گفت : بنابراين بيا كنار سفرهء من بنشين ! برادران يوسف عليه السلام با ديدن آن منظره گفتند : خداوند يوسف و برادرش را فضيلت داده است تا اينجا كه پادشاه نيز او را با خود سر سفرهاش نشاند .
يوسف عليه السلام به بنيامين گفت : من برادر توام ، از اين كارهايى كه مىبينى من انجام مىدهم ناراحت نباش ، و آنچه را كه به تو گفتم مخفى بدار و غمگين مباش و نترس !
سپس او را به نزد برادران بيرون فرستاد و به كاركنان خودش دستور داد كه سرمايهء آنها را بگيرند و هر چه زودتر براى آنها پيمانه كنند و چون فارغ شدند ظرف پيمانه را داخل بار برادرش بنيامين بگذارند ! آنها نيز چنان كردند ، و آن گروه با همراهان حركت كردند .
مقدارى كه رفتند كارگذاران يوسف عليه السلام به آنها رسيدند و فرياد زدند :
« يا
أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ »
« 1 » آنها گفتند :
« ما ذا تَفْقِدُونَ ؟ »
« 2 » گفتند :
« نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ »
« 3 » برادران يوسف گفتند : ما دزد نيستيم ،
« قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ
هامش
( 1 ) - يوسف / 70 : اى اهل قافله ! شما سارقيد .
( 2 ) - همان / 71 : مگر چه چيز گم كردهايد ؟
( 3 ) - همان : ما پيمانهء سلطان را گم كردهايم .