بميرانى ، مگر تو رحم ندارى ؟
ادريس گفت : من نزد وى نمىروم و از خداوند درخواست بارش آسمان را براى شما نمىكنم مگر اين كه پادشاه ستمگر شما با پاى برهنه ، با مردم شهر نزد من بيايد ! پس آنها نزد پادشاه ستمگر رفتند و گفتهء ادريس را به او رساندند ، و از او درخواستند كه با ايشان و تمام اهل شهر پياده با پاى برهنه نزد ادريس برود ؛ پس همگى آمدند و با خضوع در برابر او ايستادند در حالى كه از او مىخواستند تا از خداى عزّوجلّ درخواست كند كه آسمان بر ايشان ببارد .
ادريس عليه السلام به ايشان فرمود : اما اكنون ، آرى . پس ادريس عليه السلام از خداوند عزّوجلّ در آن حال درخواست كرد كه باران آسمان بر ايشان و بر شهر و نواحى شهرشان ببارد ، اينجا بود كه ابرى از آسمان بر ايشان سايه افكند و رعد و برقى شروع شد و همان ساعت چنان باران به شدت فرو ريخت كه گمان كردند غرق شوند و به خانه هايشان برنگشتند مگر اين كه از آب باران برجانشان بيمناك شدند ! » . « 1 »
2 - راوندى از ابراهيم بن ابى البلاد ، از قول پدرش به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است . . . « 2 »
3 - از جابربن يزيد جعفى از امام باقر عليه السلام نقل كرده است ، فرمود :
« رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد : فرشتهاى از فرشتگان كه در پيشگاه خدا مقامى داشت ، خداى تعالى او را از آسمان به زمين فرود آورد و او نزد
هامش
( 1 ) - كمال الدّين : ص 127 - 133 .
( 2 ) - قصص انبياء : ص 73 - 76 . با اندك تفاوت در عبارات ، تكرار شمارهء قبلى بود - م .