مىبست ، روزى وقتى كه برگشت مردى را در داخل خانهاش ديد كه دو جامهء سفيد بر تن داشت ، از سرش آب و روغن مىچكيد ، پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من ملك الموتم ، ابراهيم با شنيدن نام ملك الموت بىتابى كرد و گفت : براى قبض روح من آمدهاى ؟ گفت : نه بلكه خداوند يك بنده را خليل و دوست خود انتخاب كرده است من آمدهام تا او را مژده دهم ! ابراهيم عليه السلام پرسيد : آن بنده كيست ؟ گفت : منظور تو چيست ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : مىخواهم تا دم مرگ در خدمت او باشم ! جواب داد : او خودِ تواى ! » . « 1 »
روايات امام عليه السلام دربارهء ادريس عليه السلام
1 - صدوق از ابراهيم بن ابى البلاد به نقل از پدرش از قول ابوجعفر محمّدبن علىّ الباقر عليهما السلام آورده است كه فرمود : « در آغاز نبوّت ادريس عليه السلام پادشاه جبارى بود كه روزى موكب وى جهت تفريح بيرون رفت و به زمين سرسبز و شادابى رسيد كه متعلق به بندهء مؤمنى از مخالفانش بود ؛ نظر او را به خود جلب كرد .
از وزيرانش پرسيد : اين زمين مال كيست ؟ گفتند : مال بندهء مؤمنى از بردگان پادشاه ؛ فلان رافضى است ، او را طلبيد و گفت : مرا از اين زمينت برخوردار كن ! او گفت : خانوادهء من از شما به اين زمين نيازمندترند .
پادشاه گفت : مرحمتى من در مقابل آن براى تو ارزشمندتر است ، او در جواب گفت : من نه تو را از آن بهرهمند مىكنم و نه آن را به تو مىفروشم !
هامش
( 1 ) - قصص الأنبياء : ص 105 .